نامه ی وارده

 

 

" اگر می توانستیم خودمان را چنان ببینیم که تاریخ می بیند ، از نزدیکترین درخت خودرا حلق آویز می کردیم ، نزدیک بینی راز خوشبختی است . "

                           ویل دورانت

    توضیح: سال گذشته مقاله ای از کسی به نام "عباس فرد " آورده بودیم که دست بر قضا آقای درزی نظر به سابقه آشنائی با ایشان ابیاتی چند در استقبال آن سروده بود .آن مقاله و اشعار میرفت تا شامل مرور زمان شود ولی امسال یک درس نامه ی پرو پیمان که از نظر آقای فرد و برخی همپالکی های سابق شان به نام "دانش مبارزه طبقاتی "صدا زده میشود در برخی سایتها چاپ شد . " آبیدر " نظر به مطالب سودمند مقاله آن را همراه با مقدمه ای از " سر پناهجو " به چاپ رساند.

       در همین حوالی در تنقید و تربیت آقای فرد  نامه ای رسیده است که بی کم و کاست آن را درج می کنیم شاید بسیاری از خوانندگان بدانند که موضوع اصلا جدال با آقای "فرد" یا اینگونه افراد نیست . آبیدر بر این گمان است با دامن زدن به این مباحث زوایائی تاریک از سه دهه زندگانی ی سیاسی زن و مرد، پیرو جوان ، مرده و زنده در اقلیمی مفروض ، روشن خواهد شد تا اگر بار دیگر جنبشی توانست از زیر بار شکست کمرراست کند ، فاجعه مکرر نگردد . می گفت :

هیچ کس بی دامن ترنیست اما دیگران

باز می پوشند و ما بر آفتاب  افکنده ایم

آبیدر        
دسامبر 2007

       من  نقد فلسفی  بیانات آقای عباس فرد را به فرصت دیگری محول میکنم  چرا که  از حو صله این نوشته خارج است. البته که ایشان میتوانند نقش فیلسوف را هم بازی کنند، چنانکه تا بحال در رلهای متفاوتی ظا هر گشته اند و با توجه به اوضاع بلبشوی سیاسی  اجتماعی ایران و اپوزوسیون خارج از کشور کسی هم نمیتواند به او خرده گیری کند، همانطور که قبلا کسی یقه او را بخاطر اعمالش نگرفت تا امروز بتواند از جایگاه بلندمرتبه اش در لاهه برای جنبش کارگری ایران نسخه نویسی کند!!

       آقای فرد میخواهد دانش مبارزه طبقاتی  را از لابلای سطور درسنامه های ( سازمانی که با گرفتاری در بن  بست ، رهبران اش اعضا و هواداران را به سان گله بی چوپان به امان هیچ رها و انحلالش را اعلام کردند؛) به جنبش کارگری تزریق کند! این در حالیست که ایشان میدانند از دل این سازمان منحل شده به دست رهبر یا رهبرانش چه رویید،گروهی از انسانهای گوناگون،که در میان آنها کارگران هم بودند،سالها تحت آموزش این درسنامه ها قرار گرفتند، از اشکال ساده تا پیشرفته آن را پراتیک کردند، نکته به نکته،طبق نسخه های کنونی آقای فرد،  در هسته نشستند،هسته  ساختند، ارتقاء یافته و به اجلاس رسیدند،اما چه شد؟ محصولش چه بود؟آموزگاران و آموزش گیرندگان دچار چه تحولی شدند؟ راستی آقای فرد میداند چه بلایی به سر آموزگارانی که تحت مسئولیت ایشان کار انتقال و آموزش درسنامه ها را بعهده داشتند، آمد؟نه ایشان نمیدانند وعلاقه ای هم ندارند که بدانند. چرا که از نظر ایشان آدمها ظرفند، وسیله اند،موجودات دوپایی اند که میآیندومیروند، از کجا وبه کجایش مهم نیست ... مهم این است که گوش به بیانات ایشان بسپارند و مفتون اطوارهای عارفانه ایشان گردند،آنوقت آقای فرد راضی میشوند،راضی از اینکه دانش مبارزه طبقاتی را در اختیار نیازمندانش نهاده است!!

        بیست سال پیش دانش مبارزه طبقاتی (به زعم آقای فرد)توسط زعمای سازمان سرخ تدوین گشت  اندکی پس از آن این سازمان منحل گردید (از بالا و توسط رهبری)اسناد تدوین شده به صندوقخانه سپرده شد تا عجالتا خاک بخورند( البته جای هیچگونه نگرانی نبود چرا که این دانش آنقدر قوی و نفوذناپذیر فرموله شده بود که هرگز دچار آفت،کرم خوردگی و بیدزدگی نشود!) هر کس به دنبال کار خودش رفت،بندهای سازمانی دریده شد و انسانهایی از خودبیگانه  که  به ضرب و زور احکام سازمانی " خودآگاهی " را تجربه کرده بودند،دوباره به وادی ازخودبیگانگی گسیل شدند.

         البته در این رجعت لایه های رهبری بر توده های تحت رهبری پیشی گرفتند،انگار آنها هنگامی که دانش مذکور را درون صندوق میگذاشتند مدارکی را که قبلا و برای روز مبادا آنجا پنهان کرده بودند بر گرفته و با دست پر وارد بازار رقابت بورژوایی شدند.

         عجبا که این انسانهای مسلح به دانش مورد نظر آقای فرد،در وادی ازخودبیگانگی حریص تر از دیگران شدند. زیاده خواه وبیرحم ،انگار که میخواستند ویا اجازه یافته بودند که همه ی امیال فرو کوفته ی خود را یکباره سیراب کنند!

         یکی از این تیرهای از چله گریخته آقای فرد بودکه سعی داشت همه  پله های ترقی را،که به هرجهت جا افتاده بودند، یکباره طی کند.در این راه از هیچ چیزی دریغ نکرد وبه هیچکسی هم رحم روا نداشت،اوحاضر بود همه را قربانی جاه طلبی های شخصی اش کند،از دوست وآشنا گرفته تا رفقای سابق سازمانی،از شرکای شرکتی اش تا افراد طرف قراردادش؛برای او پول در درجه دوم اما برتری فردی،حرف اول را زدن،بر همه تسلط داشتن و خلاصه حاکمیت  در درجه اول بود.

          اما از آنجا که آدمها حول محور معین ومشخص نفع  مالی در شرکتهای تولیدی،تجاری وخدماتی به هم میرسند،ممکن است که در بدو امر وابتدای راه گول سفسطه و فلسفه بافی ولفاظی را بخورند اما در ادامه خیلی زود شامه انتفاعی اشان به آنها نهیب میزند که از این نمد کلاهی برایشان دوخته نخواهد شد(امری که در سازمانها،گروههاو احزاب سیاسی یا نیست یا پنهان میشود ویا در قالب تئوری پردازیها توجیه میشود)آنها به کسی کولی میدهند که کیسه اشان را پر کند،تحت ریاست کسی قرار میگیرند که کوتاه ترین راه را نشانشان دهد وبا کسی در توطئه شرکت میکنند که چیزی دندانگیر نصیبشان کند.آقای فرد با افراد معّینی وارد شراکت انتفاعی شد نه یکبار که چند بار،سعی کرد از آنها کولی بگیرد،بر علیه برخی توطئه کرد،تحقیر و ارعاب و.... اما نتیجه نداد. کسی او را به ریاست قبول نداشت از آسمان و ریسمان کردن فلسفی هم که ثروت زاده نمیشود در نتیجه شراکتها از هم گسسته شد و آقای فرد در این وادی یواش،یواش نزدیک شدن پرتگاه را حس کرد!!

        او فکر کرد و تدبیری جست واین جمله را به زبان آورد<فیل را به خاطر عاجش شکار میکنند زنده و مرده بودنش علی السویه است من به خارج میروم،به هر حال سوابق سیاسی من همان عاج من است>.

        در واقع آقای فرد خودش را یک مرده سیاسی میدانست و حق هم داشت. او همه چیز را کنار نهاده وبه دنبال پول و ریاست و اینجور چیزها رفته بود، بله او هم حق زندگی کردن داشت او هم میتوانست بمانند هزاران انسان دیگر راهی برای امرار معاش انتخاب کند از این حیث بر او ایرادی وارد نیست، اما اگر کسی کار انقلابی - سیاسی را کنار گذاشت ویک دهه به اموری پرداخت که نقطه مقابل آن است بدون اینکه ذره ای در آن امور شک داشته باشد و بعداز چند سال بنا گاه سروکله اش در عرصه کار سیاسی پیدا و همه را ژورنالیست و بیسواد خطاب کرده و مطا لبی را که حتی خودش به آنها باور نداشته است بعنوان دانش مبارزه طبقاتی مطرح کرد، آنوقت است که باید به او و بیاناتش شک کرد!!

      من از آقای فرد میپرسم اگر کاروکاسبی اش گرفته بود و قراردادهای دندانگیر نصیبش شده و در حوزه رقابت بورژوائی جای مطمئنی یافته و کله پا نمیگشت،با این دانش مبارزه طبقاتی ی انحصاری چه میکرد؟ حتما آنرا به قیمت مناسبی به  جنبش کارگری میفروخت!!!

 

عباس آهنگر               
 فعال سابق " سازمان سرخ " - آلمان