طبیعی است که برای شناخت بهتر از هرچیزی باید برگردیم و
تاریخ پیدایش آن را بکاویم . از اینرو من شمارا دعوت
می کنم تا با هم به اولین اتفاقاتی که موچب پیدایش خیاط و
خیاطی شد بپردازیم .
میگویند پدر و مادر اولیه ی همه ی ما پس از آفرینش ،در
بهشت خدا پرسه می زدند و بی هیچ دلواپسی شب و روز را به هم
میرساندند . آنگاه .... بله آن .... گاه پس از خوردن میوه
ی درخت معرفت نیک و بد، هر دو فهمیدند چقدر عشق و آرزو و
خیلی چیزهای دیگر کنار دست و بال شان پرپر می زده و ایشان
بی خبر بوده اند .
پس برای اولین بار نگاه خریداری به هم کرده و خوب دیگر ...
بقیه اش را من به قوه ی فانتزی خودتان می سپارم ... تقریبا"
پس از گناه اول حضرت خداوندی هم خشمگین شد و پدر و مادر ما
و همچنین شیطان را از بهشت خود رانده و به زمین تعبید کرد
. معمولا" از آنجا که هر آگاهی ای به خوب و بد از خود و
دور و برمان شروع میشود ، به همین خاطر آدم و حوا قبل از
هر چیز پی بردند که برهنه اند و از تمام مبادی ورود و
خروجی ی پیکرشان نقاط خاصی را بد ، شرمناک ، هوس انگیز ،
نافذ و نفوذپذیر و اسباب تحریک متقابل تشخیص داده و درصدد
پوشاندن آن برآمدند . بله متاسفانه باید اعتراف کنیم اولین
تجربه ی اجداد ما کسب معرفت درباره ی " بد " و " شر " ی
بوده که در پیکرخودشان کار گذاشتند شده بود . در حقیقت این
اشرف مخلوقات حضرت خداوندی از همان ابتدا آگاهانه یا سهوا"
پلید وپلشت ترین ابزارآلات در نهادش تعبیه شده بود . القصه
... هنوز زمان زیادی مانده بود تا پسران آدم در باره چشم و
ابرو و چهره و کمرو ساق و ران خیلی جاهای دیگر که عقل جن
هم نمیرسد شعرها بگویند و از این بدتر تا همین الان هم
کمتر دختری از نوادگان آنها جرات تعریف از اعضای بدن جفت
خود را یافته است . بدیهی که در آن روزگار نه وسیله ی دوخت
و دوزی بوده نه ماتریالی و نه کوچکترین تجربه ای ... آدم و
حوا ابتدا سعی کردند با کف دستها آن نقاط بد و شر را
بپوشانند ولی این برای تمام وقت ممکن نبود، گاه برای اشاره
به دور یا نزدیک یا پائین و بالا رفتن از درختی ، چیزی ،
مجبور بودند از دستها استفاده کنند ، آنوقت برداشتن دست از
روی آن نقاط همان بود و هزار اتفاق پیش بینی نشده همان .
گویا در اولین نقطه ای که آدم و حوا فرود آمدند ، تعدادی
درخت انجیر موجود بوده است ، ... و خوب برگهای انجیر هم
پهن است و هم به اندازه ی کافی دراز ، یا لااقل آنقدر دراز
هست که سرخ روئی باباآدم را تا اندازه ای پاسخگو باشد .
اما اینکه چطور به فکرشان رسید تا از این برگها استفاده
کنند من گمان می کنم بی راهنمائی ی شیطان امکان نداشته است
. با کمی دقت در میراث گرانبهائی که بصورت کتب مقدس به ما
رسیده متوجه می شویم در همه ی تصاویر برگ های انجیر حوا
ظریف تر ، شاداب تر و خوش ترکیب تر است و برگهای آدم درست
بر عکس ! این بدون فکری که از طراحی و برش و بقول امروزی
ها دیزاین سررشته داشته باشد ممکن نیست . گفته اند هنر
اساسا" از سرچشمه ی
گناه سیراب میشود و چون اسباب گناه اول را هم شیطان تدارک
دیده بود ، هنری چنین در انتخاب برگ انجیر جز کار خلاق و
البته گناه آلود شیطان نیست . من به یاد دارم که خوانده ام
خداوند همواره بنوعی نماد عقل وشیطان سمبل عشق بوده است ،
اگر چنین باشد پس از آنهمه جدائی و بی خبری که در بهشت
نصیب آدم و حوا بوده پس از سقوط یا فرود ایشان بر روی زمین
چه کاری مهمتر از پرداختن به عشق و چند قلم چیز دیگر موجود
بوده است . به خاطر همین هم هست که یک شاعر ایرانی سال های
سال بعد از این واقعه در شرح احوال پدر خود( آدم ) سروده
است :
" پدرم روضه ی رضوان به دو گندم بفروخت ناخلف باشم اگر من
به جوی نفروشم "
حال که دانستیم طراحی ی لباس سرچشمه اش کجاست ، باید
افتخار کنیم که اولین خیاطهای روی زمین پدر و مادر
اولیه ی ما بوده اند . با این ترکیب " هارمونیک " بود که
اولین تکه های لباس انسان که بعدها شورت نام گرفت تولید و
به بازار مصرف عرضه شد . البته از حق نباید گذشت که
اظهارات غیر مسئولانه ی بعضی از قماش ما ( یعنی خیاطها )
کم موجب بد فهمی نبوده و نیست . مثلا" روزی در باره ی
تفاوت ماهوی شورتهای زنانه ی قدیم و جدید سئوال کرده بودند
و شخصی مذکور بی هیچ تاملی پاسخ داده بود که شورتهای قدیم
را بنوعی باید دفع و رفع می کردیم تا اصل مطلب یعنی کون یا
همان باسن را رویت کنیم ولی این روزها باید توده ی متراکمی
از دنبه ی لرزان را عقب بزنیم تا چیز ی به نام شورت مشاهده
شود . اینگونه قیاسات ای بسا موجب سوءتقاهماتی گردیده و
آثار آن مدتها در قضاوت عمومی باقی خواهد ماند . من گمان
می کنم تعابیری از این دست بی ارتباط با شهر و آبادی هایی
که اینگونه خیاطها در آن نشو و نما یافته اند ( مثلا"
قزوین ) نیست !
میگویند روزی از روزها بعد از اینکه آدم و حوا در رودخانه
آب تنی کرده بودند ، حوا به اشتباه یا از روی کنجکاوی لباس
آدم را به خودش می بندد و آدم با دیدن او سوال می کند دلت
می خواست مثل من مرد بودی و حوا هم جواب می دهد ،نع ! ولی
کاش تو بودی ! البته این جور گوشه کنایه ها در هر زندگی ی
مشترکی هست و ما نباید خودمان را ناراحت کنیم ، بخصوص که
پدر و مادر ما روی زمین تنهای تنها بوده اند ... یکبار هم
که زیر سقف پرستاره ی آسمان کنار هم راز و نیاز می کردند
حوا پرسیده است عزیزم می خواهم قسم بخوری که جز من با هیچ
زنی ارتباط نداری ... و بابا آدم با ناراحتی جواب می دهد
فکر می کنی شانس دیگری هم دارم ... ! به هر حال زندگی هر
قدر ابتدائی و مشکل خالی از تلخ و شیرینی های گهگاه نبوده
و نیست !
حال که خلاصه ای از چگونگی پیدایش لباس را دانستیم شاید به
نظر رسد این نظریه بدوا" قدری نژادپرستانه باشد از جمله
اینکه خوب پس کسانی که تا هنوز در جنگلهای آفریقا لخت و
پتی دنبال شکار حیوانات میدوند یا دانه های گیاهی جمع آوری
می کنند مگر فرزندان آدم و حوا حساب نمیشوند ، پس چگونه
است که پوششی ندارند و یا مگر در پیکر آنها سوراخ سنبه ای
که تولید مقداری ( هر قدر کم حتی ) شرم و حیا بکند نیست ؟
ضمن منطقی دانستن سوال ، باید پاسخ دهم که بعلت گرمای خیلی
شدید متاسفانه این عزیزان نمیتوانند پوششی در برداشته
باشند ، بویژه برای آن قسمتهایی از بدن که حرارت بیشتری از
سایر نقاط داشته و بعضا" در معرض بادهای موسمی آفریقا هم
نیست . بدین لحاظ آنها برای تبادل شرم و حیا بیشتر از سمبل
ها و علامات استفاده می کنند مثلا" به گوش یا دماغ یا لب
خود و یا حتی به همان عضوی که احتمال پیدایش شرم و حیا در
آن بیشتر از سایر اعضاء می رود ، حلقه ای ، طنابی ،
استخوانی خلاصه یک چیزی آویزان می کنند . گر چه قیاس مع
الفارقی خواهد بود که این گروهای انسانی را با ساکنین قطب
شمال و سرزمین های پوشیده از یخ مقایسه کنیم ولی برای
تنویر افکار خوانندگان باید اضافه کنم پوشیدن لباس ضخیم از
پوست خرس و گرک و بوفالو در نزد آن عزیزان نیز به معنای آن
نیست که از فرق سر تا نوک پای ایشان شراره های شرم وحیا
زبانه می کشد چه اگر این بود به هر نیم نگاهی باید تمام
پشم و پیله ای که بعنوان لباس به بر می کنند می سوخت و
جزغاله میشد ، آنوقت از شدت بوی پشم کز داده هیچ کاشفی
ازهزاران کیلومتری قطب شمال و حنوب خیال عبور به سرش نمی
زد! نه خیر ... این طور هام نیست ، اینها همه ضمن اینکه بی
تاثیر نیست ولی بیش و پیش از همه حاکی از وجود خیاطی
بعنوان قدیمی ترین فن و بالاتر از آن به عنوان علم بوده و
جدائی ناپذیری ی آنرا از متن زندگی به ثبوت می رساند .
اوستادی داشتم که هر وقت به قصد ارشاد مرا می گفت خیاطی ست
و دریای علم ، ولی من همیشه معتقد بوده و هستم که اگر دانش
خیاطی را به دریا تشبیه کنیم بهتر است از صفت مواج استفاده
کنیم چه در غیر اینصورت در نگاه شنونده یا خواننده با بحر
المیت اشتباه خواهد شد . استاد من گاه نیز کف دست اش را
روی شکم می گذاشت و با سلامت نفسی بی نظیر اشاره میکرد که
اینجا معدن اسرار است چند بار خواستم که بگویم آن معدنی که
استاد می فرمایند چند سانتی متر بالاتر و متمایل به سمت چپ
قرار دارد ، آنجائی که شما نشان می دهید قبرستان دائمی مرغ
ها و خروس هاست ، ولی هر چه سعی کردم نتوانستم !
خیاطی تنها به کار پوشاندن مخلوق خدا نیامده بلکه بسیاری
از دانشمندان نیز متاثر از فعل و انفعال خیاطها بوده اند .
می گویند همعصربا کارل مارکس خیاطی وایتلینگ نام می زیسته
که رفیق گرمابه و گلستان بنیانگذار سوسیالیسم بوده است و
یا همین اول ماه مه بدان علت نام گذاری و روزجهانی کارگران
خوانده میشود که سالگرد جنبش اعتراضی خیاطهایی در آن سوی
آبهای دور ( شیکاگو ) می باشد . نفوذ خیاطی در فرهنگ عامه
چندان است که در عزا و عروسی، در جنگ و صلح لباس مخصوص می
پوشیم . همچنین برخی از بزرگترین آثار کلاسیک در زمینه ی
ادبیات مثل شنل اثرگوگول نام پوششی برای خانم ها و آقایان
است – با کمک از خیاطی نفرین و ناله می کنیم و می گوئیم
الهی که رخت عزایت را بپوشم . خیلی از شاعران هم وقتی
عصبانی می شده اند جامه ی خود را نیلی و صبرشان را توی
صحرا پرت می کرده اند . ( جامه نیلی کنم و صبر به صحرا
فکنم ، حافظ ) بسیار شنیده ایم که کسی از شدت ترس شلوارش
را زرد کرده است ، یا کسانی از شدت غضب دست به یقه شده اند
یا کسی تهدید شده است که گویا دیگری قصد دارد خشتک او را
روی سرش بکشد و از اضافه ی پارچه اش کراوات بدوزد . در
اوصاف دگرگونی های طبیعی و فصول نیز از این تمثیلات زیاد
داریم و اینهاهمه نشانه ی تاثیر شگرف خیاطی و خیاطان در
زندگی بشر و طبیعت است .
شاید بتوان گفت که خیاطی به نوعی دخالت ، اصلاح و یا حتی
تجدید نظر در کار خداوندی هم هست ، کسی که نزد خیاط میرود
بسته به اینکه مد و زمانه چگونه اقتضائی دارد از او می
خواهد که در هماهنگی با جماعت لباس مناسبی برای او بدوزد ،
اگر لاغری مد است یا گوشتالوئی را می پسندند ، اگر کسی یک
دست یا پایش از طرف دیگر درازتر یا کوتاهتر است یا شانه
هایش چاق و لاغرند ، گردن اش دراز یا توی لاک گردن فرو
رفته است ، شکم گنده است یا به قول معروف به مهره های پشت
اش چسبیده، کون گنده است یا اسم کون را بدنام کرده، این ها
همه در دکان خیاطی قابل رفع و رجوع است . با پیدایش علائم
راهنمائی و رانندگی و حتی بیش از آن خیاطهای شلوار دوز
مردانه همیشه از مشتریان خودمی پرسیدند سامان مردانه ی خود
را در سمت چپ پاچه شلوار پارک می کنند یا بالعکس ! میگویند
پادشاهی همه ی خیاطهای کشور خود را فرا خواند تا در روزی
معین به قصر وی در آیند در آن میان پالان دوزی چند نیز
راهی ی قصر بودند . مردمان پرسیدند شما کجا ؟ جواب دادند
خوب ما هم اهل بخیه ایم نه ! و یا اینکه خیاطی در نزدیکی ی
قبرستان دکان داشت و هر وقت مرده ای را برای دفن می بردند
سنگی کوچک در کوزه ای که به این منظور نهاده بود می انداخت
. روزی از روزها مردم دیدند دکان خیاط بسته است ، کسی
پرسید خیاط کجاست ؟ گفتند خیاط هم در کوزه افتاد . مهملاتی
از این دست البته شایسته ی کسانی است که مضامینی چنین را
برای ما کوک کرده اند . اگر حمل بر خود ستائی نباشد خواهم
گفت که چگونه خیاطی در مرتبه ی هنر حتی با رئالیسم
سوسیالیستی پهلو می زند . روزگاری پادشاهی که یک پایش چلاق
بود و چشم و گوش سمت راست اش را هم خدمتکاران اش کنده و در
آورده بودند و با وجود این هنوز پادشاه بود دستور داد نا
نقاشی زبردست تصویری از او رسم و تقدیم کند . نقاش بیچاره
تصویر مردی تندرست را با جلال و جبروت کشید و عرضه داشت .
پادشاه هم بلافاصله دستور داد نقاش را گردن زدند . بار
دیگر نقاش بخت برگشته ای پیدا شد و تصویر پادشاه رادرست
همانگونه که بود رسم کرد ، جزای چنین تصویر پردازی ی ناتو
رالیستی نیز جز مرگ نبود . اینبار نقاشی را به بارگاه
آوردند و او تصویری چنان از پادشاه کشید که سوار بر اسب
پای چلاق اش در سمتی از تصویرقرار داشت که دیده نمیشد با
تیر و کمانی در دست که زه کمان راتا بناگوش چندان کشیده
بود که گوش معیوب اش پیدا نبود و چشم کوراش را بسته بود تا
تیر را دقیق تر بر هدف بنشاند . تحلیل گران تاریخ هنر
سالهابعد نقاش مذکور را از بنیان گذاران رئالیسم
سوسیالیستی قلمداد کرده اند .
" ای مصور چهره یارمرا بی نازکش چون به نازاش میرسی بگذار
تا من می کشم "
میگویند مشتری پادشاه است و خوب می توانید قضاوت کنید در
هر روز یک خیاط بیچاره از قد و قواره ی چند پادشاه ریز و
درشت باید تصویر دلنشین خلق کند . آنگه گفته است هر که او
کارش بود دوزندگی مردن اش بهتر بود تا زندگی ، بدون شک هیچ
محرکی جز عقده ای پست نداشته است . شتر می گفت در تمام عمر
شکایتی از صاحب ام نداشتم جز آنکه مهارمرا همیشه به دم خری
می بست که پیشاپیش کاروان جفتک می پراند . مشکل ما هم
بعنوان بخشی از کارورزان با مدعیان هدایت ما بنوعی از همین
قرار است . ناگزیر از دوختن تعدادی بیشمار پرچم برای ملل و
فرهنگ ها و علائم ریز و درشت هستیم ، از دوخت لباس سربازی
، پاسبانی یا صاحب منصبی بی زاریم ، از همه بهتر لباس
عروسی و پرستاری و دکتری است ، پرستاری از بیماران و تازه
زائوهاو پیرمردها و پیرزنان نه مجروحان جنگ ، هیچ خیاطی
خلاقیت خودرادر تهیه ی لباس مرگ بکار نبرده است . اگر
کاردست ما بود روی پارچه ی سفیدی می نوشتیم علت مرگ زندگی
! و می دادیم دست اصحاب مرده تا با آن به خاک اش برند.
لباس فضانوردی و غواصی هم خوب است. لباس شنا، خواب، ورزش،
انواع دستکش ، کلاه ، کاسکت ، سینه و شکم بند همه و همه
محصول کار ماست . بیضه بند هم از دستاوردهای ماست . سوء یا
حسن استفاده هایی هم از نخ و سوزن ، صورت گرفته است. در
کشورهایی که دوشیزگی هنوز آبرو و حیثیت یک خاندان به حساب
می آید براساس آموزه های ما برای تعمیر و احیا بکارت
دوشیزگان سابق چاره ها اندیشیده اند . در همان کشورها نیز
برای حفاظت از زخم زبان مادرشوهر ، هر جا دختری را به خانه
ی بخت می فرستند در مراسمی که به شادی برگزار میشود
اطرافیان عروس در گوشه ای پنهان دو تیکه پارچه را با سوزن
و نخ به کنایه از دوختن زبان او به هم می دوزند .
خیاطی از زمره ی مشاغل آسیب زننده و خطرناک هم هست ، شمشاد
قدی ،شیرین دهن که روبروی خیاط دست به کمر زده است و لباس
اش را اندازه می کند ، خیاطی چنین باید جگری ازشیر ،
اعصابی از پولاد ، صبری مثال ایوب ود لی تهی از آرزوی محال
داشته باشد .
گفتیم که ما و دل به هم پیر شویم ما پیر شدیم و دل جوان
است هنوز
" یک نوا در سه پرده "
صبح گاهان است
حدودا" پنج صبحی بیش یا کمتر –
چشم من باز و تن ام خسته است
چه موحش پنج صبحی ، ... آی
به زعم گارسیا لورکا و شاید احمدشاملو –
یکی با من بگوید خانه است این
یا قشون کار را ساخلو !
بر نشیب بستر دوشین
چشم خواب آلوده ی این بنده را منزیل
کمی ابر سرشک ام را کند قندیل
نرم می غلطد درون بستر پارین و پیرارین
گرم می لغزد زبان اش :
- اوی ... درزی جان !
- جان درزی جان ؟
= باز هم دیشب نخوابیدی ؟
- چه گویم ، هیچ ...
سحر چندی است دو ترکه در رکاب صبحدم رفته است
هم از نه تو لحاف و بالش شب زنده داریها
به نیم از وادی ی خفت و به نیم دیگرش هم از جهان خواب
دوباره مسئلت دارد جواب از من !
جواب اش می دهم ، هان ! – ای بلای جان درزی جان –
و پرسد باز
خود این تا سوسیالیسمی که میگویند
چند یا چون است
مثل را چون توئی درزی ی شیرین کار
دل از بهر چه اش خون است ...
یکی منزیل و تا این حد سوال انگیز
( خدا را رحمی ای مفهوم بحث انگیز )
کجایی آرزو برگرد
جواب اش را بنه درمشت
من این همزاد دیرین را چه باید گفت ...
داشت اول این کلاهم پشم
مرا خود با وبی پشم ام خریداران چندین بود
کنون ام خود کلاه و رنگ و پشم ام رفته است از دست
شدیدا" نخ نما گشته است
چه باید کرد ...
گره بهر خدا از ابروان بردار ( و بر دلهای یاران زن )
مگر کم خواهد آیا شد
زذرات جهان در لحظه ی تکوین
دمی نزدیک ما بنشین –
اگر خواهی سحر گاهان کمی چالاک برخیزی !
درزی آپریل2007