پس از صد سال (بهرام بيضایي)

 

تازه داشت بازیهای کودکی میان ما و عمو سبیلو ایجاد علاقه میکردکه زیر رگبار آن سالها نشستیم توی کلاس درس آقای حکمتی . در آینه های روبرو حقایق درباره ی لیلا دختر ادریس را دیدیم تا مرگ یزد گرد.
اما هنور سینه هامان ار هوای روز واقعه پر بود. غافل ار باریهای پنهان زمانه ،  سگ کشی ی بیرحمانه ای را برای آهو ، سلندر ، طلحک و دیگران ضیافت می دید
. ناگزیر مثل غریبه ای در مه گم شدیم تا شاید وقتی دیگر ...

 

***
                                                                       آبیدر

                                                                       ژانویه ی


بهرام بیضائی شصت و نه ساله شد . در باره ی او باید از خودش شنید :




پس از صد سال (بهرام بيضایي)

پنجم دی ماه، استاد برجسته ی هنرهای نمایشی ایران "بهرام بیضایی" 69 ساله شد.
بهرام بيضايى به سال ۱۳۱۷ در تهران به دنيا آمد. خانواده اش اهل كاشان بودند و آنگونه كه خود بيضايى نوشته در كار تعزيه بوده اند. بهرام بيضايى يكى از معدود هنرمندان ايرانى است كه هم در صحنه تئاتر كارنامه اى درخشان دارد و هم در سينما. در عين حال او هميشه به پژوهش در زمينه تئاتر هم علاقه داشته و در سال هاى دهه ۱۳۴۰ كتاب هايى را درباره تئاتر در چين، ژاپن و ايران منتشر كرده كه هنوز هم منبع درسى دانشجويان تئاتر محسوب مى شود. بيضايى آنچه بر صحنه آورده و يا به فيلم درآورده و قلمى كرده، برگى زرین به فرهنگ و هنر ايران افزوده است.
به مناسبت 69 ساله شدن استاد، نوشته ای خواندنی از او، با نام "پس از صدسال" که به مناسبت صد ساله شدن سینمای ایران در فصل نامه ی ايران نامه، سال چهاردهم، شماره سوم چاپ شده، انتخاب کرده ام. در این مقاله استاد، به مشکلات دیرینه و تازه ی هنرهای نمایشی در ایران اشاراتی دارد که بسیار ژرف و خواندنی است.


نیلوفر لقمان
پس از صد سال
بهرام بيضايی


مي دانيد که در جامعه ي ما در طول قرن ها تصويرسازي ممنوع بوده است. حتي پيش از اسلام هم آن چه از تصويرسازي ما برمي آيد نشان دهنده ي فرهنگي پوشيده است؛ درحالي که تصويرسازي يونانيِ هم عصرش تصويرسازي برهنه است. به نظر من اين اشاره ي کوچکي به تفاوت اساسي دو فرهنگ است که يکي سربسته نگه مي دارد و مي پيچاند و مي پوشاند و يکي پرده برمي دارد و مي گشايد و آشکار مي کند. در انديشه ي يوناني- در بهترين دورانش- تلاش مي شود که پرده از روي ابهام ها برداشته شود. فلسفه و تاريخ و نمايش و گفتگوي آزاد وجود دارد که سعي مي کند پيچش ها و قانون هاي زندگي را کشف کند؛ درحالي که درشرق ميانه و منطقه ي ما و در ايران- در بهترين دورانش هم- تلاش در پوشاندن و پيچيده کردن قانون هاي زندگي است. آنها از پيکر انساني داشتن، نيروي خرد و ناطقه داشتن شرمنده نيستند و آن را در تصويرسازي و نمايش و قلسفه و همه ي وجود زندگي ستايش مي کنند؛ در حالي که ظاهراً اين جا پيکر انساني داشتن چيز بدي است که بايد از آن شرمنده بود و آن را هم چنان که تصويرسازي باستاني ما هم نشان مي دهد از نوک پا تا فرق سر پوشاند و البته با آن ارزش نهادن به خرد و ناطقه داشتن و فرديت را هم. حق با کساني است که اين دوگونگي را ريشه اي تر، محصول خدايانِ آدمي وار داشتن، و حکومت مردم مدار، و خردگرايي يوناني مي دانند؛ و از اين طرف نتيجه ي جا افتادن تک سروري و استبداد توأم ديني و نظامي. تقريباً هم زمان با آن که خدايان يونان هر روز و هرچه بيشتر زميني مي شدند و صفات انساني بيشتري به خود مي گرفتند، و اصطلاحاً فلسفه از آسمان به زمين مي آمد، اين جا راهي درست برعکس طي شد و خدا که در دين هاي اوليه گاهي دوسومِ وجود بهترين مردم بود، اندک اندک از مردمان جدا شد و به آسمان بُرده شد تا از فراز در مردمِ زبون و رها شده و بيچاره خيره شود و گاهي با قهر و عتاب و گاهي با تحقير و تهديد آنها را به کيفر يا لطف خود وعده بدهد. البته در يونان هم بعدها با رسيدن استبداد نظامي، عصر زرين به پايان رسيد؛ و با رسيدن فرهنگ دينيِ شرقي مسيحي، همه چيز خاموش شد؛ ولي موضوع ما فعلاً خودِماييم.

در دين هاي تک خدايي پيش اسلامي ايران تصوير محدود هست ولي ممنوع نيست. ما نمي دانيم مانيِ پيامبر همراه با شعر آيا خودش تصوير را براي رساندن پيامش برگزيده بوده يا پيروانش شعرهاي ديني او را مصّور کرده اند. اما هرکدام باشد نشان مي دهد که تصوير سازي به کلي نمرده بود؛ خصوصاً که مانيِ پيامبر اصلاً چکامه اي دارد که مثل پرده خوانان هزارسال بعد گويا براي توضيح تصوير مذهبي است؛ تقريباً به اين مضمون که ببينيد اين سرنوشت بدکاري است. که . . . هرچه! ما همه ي نقاشي هاي ديواري آن دوره ها را از دست داده ايم جز چند تايي مانده در بيرون از مرزهاي امروزي ايران؛ و آنچه در کوه خواجه ذّره ذّره تباه شد. فردوسي به ديوار نگاره هايي در داستان سياوش اشاره مي کند؛ و تاييد آن يعني ديوارنگاره ي مويه بر مرگ سياوش هم تنها در بيرون از مرزهاي فعلي ايران باقي است. اما خود اين سنّت ديوارنگاري، از آن جا که درخانه ها بوده و مي توانسته پنهان باشد، هم زمان يا خود فردوسي، يعني چهار قرن پس از آمدن اسلام هنوز در خانه ي توانگران بوده. سلطان مسعود عزنوي پنهاني نقش هايي برديوار کرده بوده که از ترس فرستاده ي پدرش يک شبه برآنها گچ مي گيرد و خبرش را ما از بيهقي داريم. همين طور از دوران پيش اسلاميِ ايران تنديس ها و نيم برجسته هايي مانده که- خوب يا بد- نشان مي دهد ما از ديدن و ساختن عاجز نبوده ايم. هرچند- مثل هرجاي ديگر درآن عصر- تنها داستان پيروزي و شکار باشد؛ يا اتحاد شاه و موبد که مبدء يگانه ي آنها را نشان مي دهد؛ يا برجسته تر نشان دادن نشانه هاي مزدا اهورا و خدايانِ آدمي وار مهر و ناهيد؛ که ضمناً همه ي اينها اسناد شيوه ي زندگي و بينش آن زمان هم هست که خبر مي دهد از روش لباس پوشيدنِ جنگي و غير جنگي و خودآراستن، و سازهاي موسيقي و زيور بستن و اسب آرايي و جنگ افزارها و آداب جنگاوري و تيرافکني و شهربند و رده کردن اسيران و پيشکش آوردن و نيايش نزد آتش و باورهاي غير رسمي و برخي جزييات معمول زندگي؛ و بعدها با نبودن پيکرتراشي ما چه اسناد بصري گرانبهايي را از دست مي دهيم. خدايانِ آدمي وار همه تصوير داشتند؛ و البته اسطوره هم داشتند.

با رانده شدن خدايانِ آدمي وار از درگاه دين هاي تک خدايي، تصوير خدايان هم ناپديد شد؛ و آن چه سرانجام با آغاز تصويرشکني و ذهني کردن خداي يکتا بر کرسي نشست اين بود که تنها حقيقتي که ارزش شناختن و باز شناختن داردخداي مطلق است؛ که البته او هم تصوير ندارد. تنديس ساختن منع شد چون يادآور بت سازي پيش اسلامي بود؛ و يا چون هنرمند را متوّهم مي کرد به شريکي در خلقت؛ همين مشکل را چهره سازي درنقاشي داشت؛ و چندين قرن بايد طول مي کشيد تا از نقاشي ارتنگيِ پيش اسلامي برسيم به نقاشيِ ماني وارِ ايران دوران اسلامي، که لاي کتاب ها و درکتابخانه هاي توانگران پنهان بود و به دست همگان نمي رسيد؛ و گروهي هيچ ندانِ چوب حراج برفرهنگ خود زده، در قرن گذشته به خيال خودشان آبشان کردند به خريداران خارجي؛ و دراين قرن و فقط به لطف چاپ نمونه هايش درخارج است که ما جويندگانِ بدبخت پشتوانه هاي تصويري بومي، بعضيِ آنها را به چشم ديده ايم. ولي اگر درنقاشي ارتنگيِ پيش اسلاميِ تأثير نقاشي چنين تصادفي باشد- چون همه درنواحي شمال شرقي ايران پيدا شده- ديگر تصادفي نيست که در نقاشي هاي ماني وارِ آغاز دوباره زايي اش در ايران اسلامي هم سايه اي از نقاشي چيني مي بينيم؛ که خبر از چند قرن غيبت سنّت نقاشي بومي مي دهد و دراين فاصله ما فقط نقاشي هاي فوق العاده ي روي سفال ها را داريم که نمونه هاي عالي ري و کاشان و ساوه و نيشابور و غيره اش همه در يادخانه ها و هنرگاه هاي جهان، با هدف ايران زدايي از تاريخ و جغرافي، به نام هنر خاورميانه، هنر جهان عرب، يا هنر اسلامي و مانند اينها به نمايش گذاشته مي شود؛ و تا آن جا که من مي دانم درميان پاسداران مرزها فقط در دو مجله ايران نامه و ايران شناسي به آن اعتراض شده؛ و چرا اعتراض کنند وقتي اين آثار را اصلاً ديگران به عنوان ارزش در ويرانه هاي ما پيدا کرده اند؛ و ما زير تأثير قرن ها منع تصويري آنها را چون لکه اي از دامن خود دور کرده ايم؟

برگرديم به موضوع؛ و چون حرف از فيلمسازي است شايد درست تر باشد که تصوير را به معني گسترده اش بگيريم؛ يعني تصويري که از هرنوع نوشته به دست مي آيد و تصويري که از هرنوع نگارگري؛ و آن وقت مي بينيم دلايلي که تصويرسازي را محدود کرده همان هاست که برنوشته ها هم حاکم بوده، يعني به جز مهارت يا بي مهارتيِ هنرمند، و دانش يا بي دانشي او، و ديدگاه شخصي اش، و داشتن و نداشتن امکانات، و توانايي خودِ وسيله ي بيان؛ گونه ي نظارت باور شده از بيرون، با گونه ي نظارتِ باور شده ي دروني شده، با هم دست يکي مي کشد تا در اکثر موارد دست تصويرساز به سوي رعايت و پوزش خواهي به لرزد و ابعاد تصوير هماني درنيايد که در اصل هنرمند خواسته بود، و اين تناقض مي شود هويت واقعي تصويرهاي ما که درآنها ماهيت آشکار کننده ي تصوير با کوشش براي پوشاندن صراحت آن دايم در جدلي اخلاقي است. چرا؟

يک مشکل کوچک قديمي داريم که روز به روز بزرگتر و جا افتاده تر شده؛ و آن ناهماهنگي مطلق نگري انديشه هاي سنتي ما با ساختار زندگي واقعي است. و همه مي دانيم که تصوير از زندگي واقعي مي آيد، و نظارت از آن مطلق نگري سنتي. از مطلق نگري منظورم اصلاً بنياد سياه و سفيد باستاني ماست؛ و با آن حذف همه ي ابعاد واقعي به نفع تمثيلي ديني و اخلاقي؛ و اين همه پيکار ازلي و ابدي را بر دوش بشرگذاشتن؛ که وجودش عرصه ي نبردي است که در اندازه هاي بزرگتر در آسمان ميان دو نيروي نيک و بد مي گذرد. آدمي را نه چون آدمي، درگيرنيازها و کاستي هاي بشري، که چون پهنه ي کارزار ميان نيروهاي اهورايي و اهريمني، و روشني و تاريکي شمردن؛ و دوپاره کردنش به دو بخش آشتي ناپذيرِ روح و جسم؛ که روح يا جان به نيکي و روشني تعلق دارد، و جسم يا تن به پليدي و بدي و تاريکي؛ و او را در کشاکش اين تضاد و نبرد پايان ناپذير رها کردن! ما مي دانيم که زندگي واقعي ممکن نيست مگر با آشتي روح و جسم؛ و به نظرم انديشه ي باستاني چيني واقعي تر و به زندگي نزديک تر است که درآن نيروهاي متضاد يانگ ويين، يعني نيروهاي نرينه و مادينه، و روشني و تاريکي، و روح و جسم، در عين تضاد مکمّل يکديگرند و کشاکش آنها حرکت زندگي را مي سازد.

در سايه ي اين مطلق نگري سنتي، در کشور ما خردگرايي و نوزايي فرهنگيِ انسان محور رخ نمي دهد؛ و استبداد توأم ديني و نظامي، فرهنگي مي سازد که گويا درآن امکان هيچ حرکت فکري و اجتماعي جز در قالب ديني باقي نمي ماند؛ و عجيب است که همه ي کيش ها يا حرکت هاي اصلاح طلبانه هم باز همان مطلق نگري را دارند. دراين انديشه ي مطلق نگر، بنا بر يک طراحي ازلي، که به نمايشنامه اي درچند پرده پرداخته ي کردگار توانا مي ماند، هرچيزي در همان آغاز خلقت درجاي خود نهاده شده ؛ صف آرايي ها آشکار است و مرحله هاي نبرد؛ و همه هم بي پس و پيش رخ خواهد داد. نيکي و بدي، روشني و تاريکي، اهورا و اهريمن با يکديگر مي جنگند؛ و بُردنهايي البته با نيروهاي اهورايي است. ما نقشي در ساختن معناي اين جهان نداريم؛ و اگر خردي به ما ارزاني شده فقط براي درک معناي اين نمايشِ از پيش نوشته، و يافتن جاي خودمان ميان دو نيروي متضاد آن؛ و ستايش بزرگي و توانايي طراح اين نمايش است. اسلام نيز با اين قالبِ جهان دوپاره ي سياه و سفيد با بهشت و دوزخش و رستاخيزش احساس بيگانگي نمي کند. نکته اينست که اين دوپاره ي الهي و شيطاني در جنگ ابدي خود عرصه اي براي امتحان ما ساخته اند. انسان را جهان کوچک مي نامند که نمونه اي از جهان بزرگ است. ما جزء کوچکي در يک نبرد بزرگ و معناي کل هستيم که بيرون از ماست؛ و در همان حال اين نبرد بزرگ در درون ما هم هست؛ و همه ي جهان چشم است که ببيند ما به کدام از دو نيروي نيک و بد بيشتر ياري مي رسانيم تا سرانجام به همان اندازه پاداش يا پارافراه داده شويم؛ که البته در آخرين نسخه هاي اين نمايشنامه ي الهي، حتي ما اين انتخاب را هم نداريم و اين هم در ازل برما نوشته شده؛ و از طرف ديگر، اگر مشيت الهي براين قرار نگيرد، حتي نيکي هاي ما هم به کاري نمي خورد. هيچ راه خلاصي دراين نمايشنامه براي بشر دراين صحنه ي جهان وجود ندارد. اين سرنوشت نوميدي آور بشري قابل ترديد و اعتراض نيست همه چيز از پيش تعيين شده و همه ي پاسخ ها در ازل داده شده؛ و کسي که درآن شک کند پيشاپيش اهريمني و شيطاني است و دوزخ را براي خود خريده است. هميشه پرسش نهاني ما اين بوده که آيا طراح اين نمايشنامه به ضعف هاي بشر مخلوق خود و قدرت غرايزي که در او نهاده آگاهي نداشته؟ و اين دشمني فلج کننده ي روح و جسم که هريک انسان را از سويي مي کشند، آيا هرگز به آشتي خواهد انجاميد؟ و آسمان اگر بار امانت نتوانست کشيد، چرا قرعه ي فال به نام من بيچاره زده؟ پرهيز کارترين ها هم چون بيد بر سر ايمان خويش مي لرزند؛ و از ترس نتوانندچخيدن؛ و آرزوي واقعي شان اين که فلک را سقف بشکافند و بنيادي نو در اندازند.

به روشني پيداست که هنرمند نمونه ي سرکشي از اين تقدير است؛ و نظارت نمونه ي تسلط و تهديد اين تقدير. هربحث و جدل عالمانه ي رسمي درطول قرن ها با تاييد پيشاپيش اين طرح آسماني، و تنها در اطراف تبيين جزييات آن دور زده؛ و درهمين تبيينِ فروغ است که جنگ هفتادودو ملت برخاسته و نحله هاي عرفاني گوناگون و از آن زباني درآمده پُر از تعارف و تکلّف و ابهام، با هرگونه شعر و ضرب المثل و آيه و تمثيل و مدح و عذر تقصير و غيره و فاقد هرگونه صراحت و مسئوليت دقيق. درطول قرن ها ما موفق شده ايم يکي از پيچيده ترين فرهنگ ها را به وجود بياوريم که درآن به هيچ يک از پرسش هاي حياتيِ روزمره ي ما جواب داده نشود. و دراين پيچيدگي روزافزون، ما در همان حال که منصور حلاج را دار مي زده ايم، و گور از فردوسي دريغ مي کرده ايم، و سرحسنک را براي پيشکش به خليفه در کلاهخودي عمداً تنگ با فشار فرو مي کرده ايم، حتي موفق شديم از اسکندر گجسته هم پيامبر پيش از اسلامي مسلمان بسازيم، و به چنگيز مغول هم نقش آسماني عطا کنيم که براي کيفر گناهان ما فرستاده شده. چرا ما حس گناه مي کرديم تا آن حد که بدبختي هاي زميني و آسماني از نوع قتل عام مغول را توجيه کند؟ چون داراي تن هستيم؛ و در انديشه ي مطلق نگر مسلط، خواهي نخواهي تن محل خواهش نفس و تجمع غرايز، و عرصه ي يورش نيروهاي شيطاني و بستر گناه است.

به اين ترتيب، در فرسايش روحي ترساننده، ما با حس گناه به دنيا آمديم، با حس گناه بزرگ شديم، و با حس گناه از جهان رفتيم؛ نوميد از آشتي روح و جسم و نوميد از دست يافتن به بهشتِ آرامش. آدمي چگونه بار اين همه معنا را مي کشد درحالي که مي داند ميان سياه و سفيد ده ها درجه خاکستري هست و کهکشاني از رنگ ها؟- آنچه سلطه ي اين مطلق نگري ديرپا را تاحدودي تعديل مي کند ميل دروني انسان است به زندگي و شادي و خلاقيت؛ و نيز رگ هاي از باورهاي بازمانده از کيش هاي باروري و طبيعت پرستي باستان، با زبانِ کناييِ جشن ها و آئين هايش؛ که با هر انديشه ي از راه رسيده آميخته. به گونه اي تمثيلي، و بي آن که مطلق نگري را تکرار کنيم، مي شود گفت هنرمندتر همه ي آنها که به نحوي خلاقيت و سازندگي را باور دارند يا نسبت هاي مختلف از اين دستند و نمونه هاي سرکشي از اين تقدير؛ و نظارت با نسبت هاي مختلف، نماينده ي استبداد مطلق نگرِ سنتي است و تسلط اين تقدير. اخلاق سنتي از ما دل کندن و خوار شمردن و بيهوده گرفتن اين جهان مي خواست؛ و ما شرمنده و هراسان از اين که دوستدار زندگي بوديم، به دامان مرگ طلبي و خودآزاري رانده مي شديم؛ و اميدوار بوديم مرگي زودرس، از دوزخي که دوستدار زندگي بودن برايمان تدارک خواهد ديد خلاص مان کند. مطلق نگري سنتي شايد هرگز نفهميده باشد که نا هماهنگي دستورهايش با واقعيت زندگي روزمره مسئول اصلي دو رويي هميشگي ما با خودمان، و مردم فريبيِ ديرپاي ما با جهان پيرامون مان است؛ که با کُنشي ديني برخودمان و ديگران ظاهر مي شويم و با تمايلي دنيايي به زندگي چسبيده ايم. و مسئول بسياري از شکست هاي اساسي مان در صحنه ي تاريخ؛ و يا پس کشيدن از عرصه هايي که سرانجام آنها از پيش تعيين شده. اين فرهنگ به جاي پيش راندن ما براي کشف جهان و غلبه برمشکلات آن، به ما آموخته هميشه توسل کنيم و توکل کنيم و با انداختن همه چيز به گردن مشيت الهي، خودمان را از مسئوليت مبرا کنيم. طريق مکاشفه نه علم؛ نه سنجش و پيمايش و آزمون و شناخت، که شهود است؛ که نور آن را هم خداوند به هرکه خود بخواهد مي تاباند و کوشش ما راه به جايي نمي برد. البته علم دنيا بي معناست و نظرکردن در ظواهر است و ظواهر فريبنده اند نه حقيقي. اين جهان خاکي بي اعتبار است؛ و ما از فهم حکمت بالغه ي اتفاقات عاجزيم مگر چشم باطن باز کنيم به سوي عالم غيب؛ ولي آيا عالم غيب را مي شود تصوير کرد که بري از وصف است؟

به اين ترتيب است که ما در علم در مي مانيم؛ و همه ي تاريخ نويسي ما براي عبرت گرفتن است و نشان دادن بي اعتباري جهان؛ و دست نيرومندي که در پس همه ي وقايع درکار است. و در تمثيل ها و داستانسرايي مان فاصله هاي زماني و مکاني بي معناست؛ و سفرهاي ما به مواج روح است و عرصات ملکوت و سرزمين ياجوج و ماجوج. ما جهاني را توضيح داده ايم که هر جور توضيحش بدهي داده اي و هرشکلي برايش خيال کني کرده اي؛ هرگز کسي آن را به تجربه در نياورده تا بگويد چنين بود يا نبود. جز چند استثنا، ما سفر کرده ايم به هرجايي که با معناهاي روزمره سر و کار نداشت؛ ما هفت شهر عشق را گشته ايم و در پي سيمرغ به قله ي قاف رسيده ايم، شهر دل را شناخته ايم و به ظلمات پي آب حيات رفته ايم؛ اما از وصف ساده ي يک کوچه، بيان يک رابطه ي اجتماعي، و تحليل موقعيتي انساني بر زمين عاجزيم. و با اين همه اسناد و پشتوانه ي تصويري ما همين هاست: نوشته هاي ادبي و نقاشي هاي ماني وارِ منتشر شده؛ با همه ي ضعف ها و نبوغش.

در نوشته هاي تاريخ و ادبي چه پيدا مي کنيم؟ پشتوانه زباني و قدرت وصف؛ فقر شخصيت سازي مگر مواردي در شاهنامه؛ و فقر زبان قشرهاي گوناگونِ اجتماعي؛ فقرگفتگو و جدل واقعي در وجه نمايشي؛ تصاوير بسيار نيرومند چه در صحنه ي تاريخ و چه در عالم افسانه؛ متنهاي تعليم اخلاق و سياست و جهانداري؛ که ماهيت مطلق نگر همه ي اينها را فاش مي کند؛ فقر توضيح مستقيم و بي تکلف زندگي عمومي؛ و با اين همه گنجينه اي از نهاد توضيح زندگي اجتماعي- نه دقيق و به اين منظور بلکه براي عبرت گرفتن- لا به لاي متن هاي شعر و نثر، که منتظرند روزي کشف شوند.

درهنرهاي بصري چه پيدا مي کنيم؟ تنديس نداريم؛ حتي تنديس اسلامي. صدها نمونه ي معماري همه ي دوره ها را به سود فرهنگ دلالي و بساز و بفروش دراين چند دهه ويران کرده ايم؛ که يعني تصوير زدايي تقريبي بيشتر عصرها و دوره ها؛ گاهي قاجار، گاهي صفوي، گاهي مغول، و گاهي ساساني و اشکاني. و به اين ترتيب درحالي که در هر جاي فرنگ مي شود با ديدن معماري و تنديس هاي حتي کليسايي، بينش تصويري قرن هاي پيش را با همان طراوت روز نخست آنها ديد، تصوير پرداز ايراني چندان نمونه و سند تصويري از معماري دوره ها، و منش و رفتار و پوشش قرن هاي گذشته پيش چشم ندارد؛ مگر چاپ شده هاي بخش کوچکي از آن چه از ايران رفته؛ و به ويژه نقاشيِ ماني وارِ ايران دوران اسلامي. ابعاد نقاشي ماني وار واقع گريز است و مي کوشد جهاني را در برگ و کوچک کتابي خلاصه کند، و ناچار است با رعايت موازين نظارت شخصيت هايش سايه نداشته باشند، و فاصله ها را نديده مي گيرد، و دور و نزديکش وضوح يکسان دارند، و در ترکيب و پردازش نا روزمره شايد با جهان مثاليِ نا متعيّن پهلو مي زند، ولي از عصر خودش بسيار پيشتر است که اعلام حضور تصوير و رنگ است درجهان سياه و سفيد مرکب و کاغذ؛ و همان که هست گنجينه اي است از اسناد درباره ي همه چيز؛ و گنجي است از جرييات که هرچه پيشتر ميرود به تصوير کردن واقعيات روزمره و مردم زندگي معمول نزديک تر مي شود؛ و ضمناً همين است که نشان مي دهد شيوه ي تصويرگري اش در آينده جوابگوي واقعيت محض نيست؛ و با اين همه بهترينشان را با ذّره بين بايد ديد تا بشود دريافت چه اعجازي پنهان درآنهاست؛ وزير اين ذّره بين است که شما حتي چگونگي بافت يک دستار و رنگ هاي مجزاي تار و پود آن را مي بينيد.

بدون چهره کشي روي سفال ها و اين نقاشي هاي ماني وار تصويري از گذشته و بينش تصويري پدرانِ هنري ما نبود و ما مطلقاً در خلاء محض دست وپا مي زديم؛ و نقاشي ماني وار بار ديگر ثابت مي کند که ما دنياي واقعي را هم مي ديده ايم و بازسازي مي کرده ايم ولي زير نظارتِ آن مطلق نگريِ سنتي، همه را لاي کتاب پنهان مي کرده ايم. اما درخردگرايي امروز و واقعگرايي دست کم ظاهري آن، نقاشيِ ماني وار که واقعيت داستاني را با ظاهري ناواقعي ترسيم مي کرد شايد به کاري نمي خورد؛ مگر جنبه هاي سندي آن، و آموختن مهارت ها و جزئي نگري حيرت آوري که درآن است. بر سر سنت ديوار نگاريِ پيش اسلامي که درخانه ها پنهان بود چه آمد که در اندازه هايي بزرگتر، به چشم ديدني تر بود؟ گونه زنده شده ي درباري اش فقط در يکي دو مجلس نقاشي ديواري صفوي است؛ وگونه باز زايي شده ي عاميانه اش همزمان در نقاشي ديواري قهوه خانه ها (خيالي سازي)، که بعدها البته از ديوار جدا شده؛ و ما اصل صفوي آنها را در دست نداريم. سنت تصوير خواني مذهبي که در چکامه ي ماني هست هم در پرده هاي معرکه گيران و پرده داران ماند؛ که چندين مجلس از چندين حکايت عبرت آموز، با انديشه ي مذهبي و اخلاقي، را يک جا در پرده نشان مي داد، و به گمان من يکي از پشتوانه هاي تصويري شبيه خواني يا تعزيه است. نمونه ي نقاشي دوره هاي بعد- درهمين سنت هاي کتاب نگاري و پرده کشي و ديوارنگاري و نقاشي قهوه خانه اي (خيالي سازي)- چه حماسي، چه مذهبي- نشان مي دهد که تصويرسازي شايد حتي زودتر از ادبيات کوشيده با پيشرفت زمان همگام بشود. تمايل به طبيعي بودن و واقعي بودن و شکستن محدوديت ها روز به روز درآنها بيشتر شده؛ هرچند مهارت ها يکسان نباشد.

من شک دارم فيلمسازاني که به نوشته هاي ادبي و به ويژه به نقاشي هاي ماني وار نگاهي انداخته باشند به شماره ي انگشتان دو دست برسد؛ ولي بسيارند فيلمسازان امروزي که پاي آن معرکه گيري ها و با مطلق نگري باور شده ي آنها، و چشم درنقاشي مذهبي قهوه خانه ها بزرگ شده اند. اما سؤال اينست که آيا امروز ما مي توانيم حتي يک صحنه از همه ي اين ميراث تصويري را بسازيم؟ جز پاسخ منفيِ کمبودهاي فني و مالي سينماي ايران، جواب از نظر نظارت هم منفي است. ظاهراً، يا آزادي هزار سال قبل را هم نداريم. آن زمان مي شد شيخ صنعان را سرود که در سرِ عاشقي باده مي نوشيد و زنّار مي بست؛ ولي آيا حالا مي شود آن را ساخت؟ و ما آزادي تعزيه را هم نداريم. در تعزيه اوليا چهره داشتند؛ آيا در سينماي ما مي شود اوليا را نشان داد؟ آيا مي شود مجلس بزم چهل ستون را ساخت که درآن کساني ساز مي زنند و زناني مي رقصند؟ نه ! نظارت مي گويد بزم را نشان بده بي آن که نشان داده باشي؛ و شيخ صنعان را بي دختر ترسا و باده نوشي و زنّار. نظارت نفي تصوير نمايشي و تصوير واقعي و طبيعي است و دوستدار مجرّدات است. شما مي دانيد که مجرّدات تصوير ندارند؛ حقيقت را نمي شود مصّور کرد؛ اخلاق را نمي شود کشيد؛ نيکي به تصوير درنمي آيد؛ مگر به هرکدام قالبي واقعي يا داستاني يا روزمره داده شود: حقيقت گويي مشخص در برابر ناحق کوشي؛ انساني اخلاقي در برابر نادرستي! و نيکوکاري معين در برابر بدکاري! همه ي سنت هاي تصويري اين مطلب ساده را دريافته بودند که امروزه اهل نظارت در نمي يابند. و وقتي توضيح مي دهي انسانِ نيک به کار نيکي شناخته مي شود که به آن دست مي زند، و انسانِ بد به کار بدي که مي کند؛ چطور مي شود زشتکاري را نشان بدهي بي آن که کار زشتي ازش سربزند؟؛ او که هنگام شعاردادن ضد تهاجم فرهنگي است، درعمل درست به شيوه ي فرنگان مي گويد: اين ديگر مشکل شماست! يعني چه؛ اين مشکل را شما ساخته ايد نه ما. نمي توانيد ما را وسط اقيانوسي ول کنيد و بگوييد به ساحل رسيدنش مشکل خودشماست. ما به ساحل نخواهيم رسيد و شما اين را مي دانيد؛ و مسئول آن شماييد که ما را درآن قرار داده ايد!

رسيدم به اصل مطلب و ببخشيد که دير: سينما و تئاتر ايران سال هاست وسط اين اقيانوس است؛ و مسئولش ناهماهنگي دستورالعمل هاي مطلق نگر سنتي است با واقعيت روزمره. به جاي آن فکر کنند چگونه مي شود دريچه ها را گشود تا همه جا روشن تر بشود، در انديشه ي انداختن چند کلون تازه بر پشت درها و گِل گرفتن پنجره ها هستند.
نکته مهم اينست که اين جا بالاخره نه عصر طلابي فرهنگ يونان رخ داد، و نه نوزاييِ فرهنگي پس از قرون وسطاي فرنگ. و آن چه در اين يکي دو قرن به شيوه ي يک قدم به پيش سه قدم به پس درکشور ما اتفاق مي افتد نهضتي عميق، گسترده، و ريشه اي نيست. هنوز اين جا وقت يادکردن از دانش از غرور شيطاني حرف مي زنند، و پای استدلاليان چوبين است. هنوز خنده از بي خردي خيزد؛ و کاف کفر از فاي فلسفه خوشتر دارند. هنوز انسان محل معصيت است، و عشق را چنان مي گيرند که فساد؛ و در مردم چنان مي نگرند انگار گناهکار زاييده شده اند. هنوز اين جا شادماني بد است، و رنج و خودآزاري و مرگ طلبي خوب است؛ و هنوز بسيارند آنها که خيال مي کنند عقل کُلند و بايد ديگران را تعيين و تنبيه کنند؛ و اين ستم که بر خرد و شأن و فرديت آدمي مي رود بر زنان مضاعف است. فرهنگ کليسايي غرب هم چنين چيزي بود مزين به تفتيش عقايد و مسلح به سلاح تهمت و خرد زدايي؛ تا سرانجام در پرتو چند کشف اساسي، بنيادمطلق نگري سنتي غرب دگرگون شد و با آن شور کنجکاوي علمي و فهم و کشف جهان برخاست. معلوم شد انديشيدن و دانستن خاص طبقه و قشر گزيده اي نيست و خرد موهبتي است که به همه يکسان ارزاني شده و هرکس به فهم خود مي تواند جهان را کشف کند و توضيح دهد. تقريباً درهمان حدودِ زماني که ما اين جا سرگرم دعواهاي محله اي و قدرت طلبي هاي حقير بوديم و اسکندر خياليِ داستان سرايي ما در راه سفر به سرزمين جنيان بود تا به تيغ آبدار آنها را مسلمان کند، فرنگان جهان واقعي را گشتند؛ قاره هاي نو کشف کردند؛ سفرنامه هاي دقيق نوشتند، همه چيز را به مشاهده و سنجش از نوشناختند و اگر چشم تيز تري لازم بود ساختند. همه جا را پيمودند؛ عادات و آداب و پوشاک و خانه سازي و هنرها و باورها و غيره را جمع کردند و زير ذّره بين گذاشتند؛ و حتي سرزمين ما را به جاي ما پيمودند و استعدادهايش را شناختند، و نه تنها از خاک بي مقدار نفت و زر بيرون کشيدند&