خاطرات خود را از بهار تعریف کنید

                                                                   درزی

 

 

 

دوباره گل بکنیم وپر از بهار شویم          
قطار ونم نم باران ، بیا سوار شویم        
و هرزمان که شنیدیم نام یکدیگر           
شبیه غنچه ی نشکفته بی قرار شویم   
بیا ترک بخورد این لبان بسته ی ما         
به یک شکوفه ی لبخند ، تا انار شویم      
شبیه ساحل و دریا بیا به هم برسیم      
که منکر همه ی درد انتظار شویم          
از ایستگاه رسیدن به جاده ها برویم      
مسافری که نه ...، اصلاً بیا قطار شویم !

 

                                         " باران "

 

خوب ، بهار آمد ... عیدهم اومد و حالا آماده میشن که بر گردند . ماهم یک بهار و عید را می زنیم زیر بغل تا بعد ها به خاطر بیاوریم . مثلاً بچه های الان . بیست سال بعد از چهار شنبه سوری و دید و بازدیدهای امسال یاد خواهند کرد. پیر وپاتال های سی سال بعد از مسافرت عید امسال و عاشق شدن در بهار و افتادن دنبال گنجشک و سار و بعدش ام لالالالا...لای ، از عروسی شون قصه خواهند کرد ... یعنی واقعاً اینجوری میشه که من می گم ؟ گمان نکنم ... چون هر چی نگاه می کنم می بینم خودم که الان دارم به پیری میرسم اگه ازم بپرسند میخوام که به آن سالها برگردم یک کلام جواب میدم نع !

ولی توی این گذشته و مرور آن نمیدانم چه سری خوابیده که آدم ویراش میگیره از تلخ و شیرین اش یاد کنه ، مثل اینکه مزه مزه کردن هراس حتی در دهلیز گذشته هم ، کام را شیرین می کند .

گفتیم عید پس شگون نداره از هول و هراس حرف بزنیم ، از عیدی دادن و گرفتن می گیم و میریم بالا ... ( گفتم اش بوسه بده عذرنیار دیدن روی تو عید است مرا ) – از " توفیق" سالها – اونوقت ها رسم بود که اول کوچکترها به دیدن بزرگترها می رفتند.ما دور وبرما ن بزرگ به اون معنا نداشتیم ، همین خاله خواهر چه های همیشگی بودیم که آتا و اوتا ، دراز و کوتاه گل هم یله می شدیم . دوسه تاهم فامیل دم کلفت داشتیم که پدرمان دستمان را می گرفت – بعنوان جانشین بلافصل – و می رفتیم دیدنشان ... این ناقلا هاهم وظیفه ای راکه نسبت به ما داشتند – خودتان که می فهمید – درست در دقیقه نود که داشتیم بند کفشمان را می بستیم به یاد آورده و وجه مربوطه را می سلفیدند . یک ساعت تمام با پدر ما چونه به چونه هم میگذاشتند ، انگار نه انگار که حضور غنیمتی مثل ما در آن میان اساساً چه حکمتی دارد . خوب بگو پدرجان این را همان اول اش رد کن تا هم ما از اینقدر ساختن و پرداختن حدسیات فارغ باشیم و هم این عید دیدنی به اندازه ی پیش پرده ای در سینما ی آن روزها برایمان خاطره انگیز شود . بعضی از این بزرگان و موجهین که گویا علاوه بر فراموشکاری از دیدن اشیاء کوچکی مثل ما عاجز نیز بودند ، پاک عیدی دادن از یادشان میرفت و از این بدتر آنکه وقتی توی کوچه ما و پدرمان را بدرقه می کردند آرزو می کردند انشااله تا سال بعد که یک عیدی ی خوب پیش ایشان محفوظ داریم . پدرمان هم دعا میکرد سایه شما کم نشه ، تصدق شما ! با همان فهم زمان کودکی این وعده ی آخری از فحش ناموسی برایم بدتر بود که روزانه مثل نقل ونبات با بچه های هم سن وسال به هم تعارف می کردیم.طوری که گرمای نامطبوعی از دوسوی گردنم بالا می دوید و زیر لاله های گوشم مثل چله ی تابستان وز وز میکرد .آخه بگو آدم حسابی ، بزرگ فامیل ، حاج آقا ، دیوث ! نمی خوای عیدی بدی خوب نده ، چرا به قول امروزی ها کودک آزاری میکنی ؟! خوش قلق ترو راه دست تراز همه ی این بزرگترها ، پدربزرگ و دائی هام به وظیفه ی خودشون دقیقاً آشنا بودند . مثلاً اگر امروز ساعت شش و بیست و یک دقیقه وسی ثانیه ی صبح سال تحویل شده بود ، من و برادر کوچکترم البته با راهنمائی و اتخاذ تاکتیکهای مناسب از سوی من حداکثر تا یکساعت دیگر بطور کاملاً تصادفی برای عرض تبریک جلوی خانه شان ایستاده بودیم . البته من همانوقتها هم می فهمیدم که این نحو اجرای مراسم تبریک یکجورهائی واقعاً خالی از هرگونه خلاقیت و فانتزی است و به همین خاطر سعی می کردم حرکاتی انجام و کلماتی بر زبان آورم که شاید قدری از سنگینی ی فضای ناکار آمد برای اجرای مراسم بکاهم ولی هیچوقت موفق نمیشدم . کش و قوس این معدود دیدارها ادامه داشت تا اینکه گذر بچه های فامیل به خانه ی مامی افتاد در این گونه موارد یا گوشه ای از دواطاق استیجاری محل بازی دبرناو منچ مابود یا کوچه های کج و معوج عرصه ی " لیس پس لیس " و بیخ دیواری بازی کردنمان . اگر در اثنایی چنین با توقف بازی توسط پدریا مادرم روبرو میشدیم که فبها اگر نه غروب آن روز سرخورده از هرچه دید و بازدید عزیزان است یک پاپاسی هم ته جیبمان نمانده بود . گویا حافظ هم این تجربه مشترک را داشته است که میگوید: رسم بد عهدی ایام چو دیدابر بهار ، اونوقت گریه اش دراومد ! دراثنایی چنین هرچقدر که به پایان تعطیلات میرسیدیم گلوله ی تشویشی که در جائی پا ئینتر از شکم و بالاتر ارمثانه بزرگ و بزرگتر میشد چنگ به جانمان می انداخت . پنجشنبه کنم بازی ، جمعه ام می کنم بازی ای شنبه ی ناراضی از چوبهای آلبالو ای وای ننه جان پهلوم . یادم هست کلاس اول ابتدائی آموزگاری داشتیم که اصولاً به پرنده جماعت بویژه کبوتران عشق می ورزید ، گاه میشد که کبوتر معصومی را داخل پیراهن گذاشته و سرِ کلاس از پنچره پر میداد تابه خانه باز گزدد . دربازی لیس پس لیس هم بسیار لیلاج بود و ما بچه ها این را از درز در کلاس که توی کریدور با معلمهای دیگر بازی میکرد دیده بودیم . چون هربار که از بازی فارغ میشدند معلمِ ما جیبهایش از انبوه پول خرد جرینگ جرینگ می کرد . این البته مایه ی فخر و مباهات ما نسبت به بچه های کلاس های دیگر بود ولی آنها هم بنوعی از اینکه معلم ما جیب معلم خودشان را خالی کرده است خوشحال بودند. چون معلم ما علاوه بر همه توانائیها یک حسن هم داشت که بچه ها را کتک نمی زد و خوب این در روزگار ما استثنایی بود . اما سرانجام هم معلوم نشد که چرا آن سال این معلمِ کبوتر ورزِ مشفق ما برای عید نوروز صد صفحه رونویسی از کتاب فارسی تکلیف کرده من از چندو چون حوادث می گذرم ولی همینقدر گفته باشم که روزاول عید از یک کلاس 50-60 نفری شاید دوسه نفر مشق های خودرا نوشته بودند و بقیه با کمک مادر و خواهر و دروهمسایه از عهده ای این مهم فائق آمدند ، لهذا آقا معلم ما بازهم بدون کتک و لت و کوب فقط امر به انجام تکلیف بعلاوه ی جریمه کرد و این داستان تا پایان خرداد ادامه داشت و آخر اش هم نفهمیدیم چی شد ولی خوب هم فرمان معلم زمین نمامنده بود و هم بچه ها به هرحال و ظایف شان را انجام ندادند .

از بهارمی گفتیم ، البته همانطور که میدانیم در بهار درختان جامه ی نو در بر می کنند و پرندگان روی شاخه ی آنها – یعنی درختان – نغمه سرمی دهندو گوسفندان علف و سبزه ی کافی برای چریدن داشته و پلاستیک و کاغذ نمی خورند . از جمله در بهار من هم که سالها بعد باید درزی می شدم و این خاطرات را می نوشتم حالت خلجان عجیبی را تجربه می کردم ، مثلاً خاکی که در حواشی ی قبرستان شهر مابود و خوشبختانه فاصله ی چندانی با خانه ی ما نداشت به رنگ قهوه ای سوخته اما شاداب و نمناک در می آمد انگار که نفس می کشد اگر همان موقع ها قدری دقیقتر می دانستم که گربه کجا تخم می گذارد ، الان برایتان می نوشتم که درست مثل لبهای خانمی جوان جلوه می کرد که از نیمه راه یک بوسه بر می گردد … عجب خاکی بود این خاک در بهار ، از طرف دیگر آسمان هم باوجود اینکه بیشتر و قتها کبود میشد و قرمب قرمب میکرد ولی خیلی قشنگ بود و گاهی که این کبودی با خواندن خانمی در رادیو که به گوش میرسید کبود آسمان همرنگ دریاست ، کبود چشم تو زیباتر از اوست ، قاطی پاطی میشد ، من هی می گشتم که رنگ کبود آسمان را در کبودی ی یکی چشم تجربه کنم . بعدها دیدم ای بابا ما چقدر از مرحله پرتیم … تازه ازاین جانسوزتر اش هم هست و ما خبر نداریم که " ای شرم ای کبود ، تنها به خاطر مردمک چشمهای اوست گر می پرستمت ( شاملو) ! " از نغمه سرائی پرندگان در روی شاخه ها آن هم در بهار چیز زیادی یادم نمانده ، اما خب شاعر در این باره فرموده است که پستانهایت گنجشگان پرگوی باغ اند و صبحانه ی خورشید در پیراهن توست و … خودتان میتوانید با مراجعه به متن اصلی به کنکاش در باره ی فوائد بهار بپردازید . اما تا آنجایی که به من برمگردد این خاک – همان خاک اطراف قبرستان – با آن نفسهائی که می کشید ، صد متر دور تر استخوانهای همه در گذشتگان من و بقیه را تا هنوز که هنوز است در پناه داشت و دارد ، آن سالها بی آنکه کسی بداند جسد سه نفر را نیز که دولت به شان می گفت خرابکار در خود قایم کرده بود . از سالهای بعد که جسد های دیگری را روز روشن و بی هیچ رودربایستی ، یک دولت دیگر ، نصفه نیمه توی خاک می چپاند جراء ت نکرده ام سری به آنجا بزنم، راستش میترسیدم خودم را هم با خاک هماغوش کنند . اصولاً فاصله ی خفتن جای ما اهالی آن نقطه از جنوب شهر تا باغ و چمن و دشت و دمن و قبرستان قدری بیشتر از فواصل مصرعهای رباعیات خیام بود ولی آنقدر زیاد هم نه !

اما یکبارکه نوروز و بهار آمده بودند ، میهمانهایی آمده بودند خانه ی ما و یک دختر خانمی هم همراهشان بود که کتابهای مرا توی طاقچه ی اتاقمان دیده بود ، بد شانسی وقتی من وارد شدم آنها داشتند خدا حافظی میکردند ، آن دختر خانم هم همینطور ، فقط ایشان با وجود اینکه قداش بلندتر از من بود به خاطر کتابهائی که داشتم به من تبریک گفت . این لحظه خیلی کوتاه بود و دیگر هم تکرار نشد . الان که فکر می کنم به خود می گویم ای دیگه دنیا به کی وفا کرده که دومی اش ما باشیم ... اما خوب من بیکار ننشستم و برای اینکه برای تبریکاتی از این مضمون آمادگی داشته باشم هی کتابهای بیشتری خریدم و خواندم و برای دختر های معدودی هم هرچه در چنته داشتم بکار بستم تا ... تا بالاخره همین بلائی را که می بینید سرِ خودم در آوردم . راستی تا یادم نرفته ... اونوقتها که کم کم لولهنگم آب ور می داشت، مملکت هم با یک مختصر تغییراتی مثل جنگ مسلحانه و تظاهرات سراسری و تغییر رژیم حکومتی رو برو بود ... خدا ببخشد ولی امثال ماهم تو این کارها کم نذاشتیم . دیده و دانسته تر از هم سن و سالها بودیم و خوب دیگه ... قضایای عید و بهار و قبرستان راهم که عرض کردم خلاصه دلیل کم نداشتیم مدلول اش راهم خدا رسانده بود . یک - چی بهش میگن - ... مسئول ، داشتیم که جوان ظاهرالصلاحی بود ، دررشد کج و معوج ما خیلی موثر واقع شد ... یعنی تا به خودمان بیائیم دیدیم یک پا حرفه ای از آب در اومدیم . البته به این آسونی هام نبود ، خیلی مایه گذاشتیم ، اولاش خیلی بهمون سخت میگرفت . مثلاً میگفت ما باید به احترام توده ها عرق نخوریم – حتی اگر بهار و گل و سبزه از درو دیوار دنیا بالا برود – درحالی که ما هرچی به توده های دور و بر خودمان نگاه میکردیم می دیدیم از اوس عباس بنا و مش حسن سلمانی و پدر خودمان وخیام و حافظ و عارف همه دراین فن شریف کهنه کار بوده و هستند . البته توده هائی هم بودند که سنتاً عرق نمی خوردند ولی خوب اونقدر هام جز توده ها به حساب نمی آمدند و هکذا اهل دود و دم بودند ...اصلاً می دونید چیه امثال من از اول اش هم از آخوند و بازاری جماعت دل خوشی نداشتیم و نداریم چرا که عبوس زهد به وجه خمار ننشیند ! – از سیکار هم متنفر بود میگفت برای سلامتی خوب نیست – وما باید عادت کنیم که عادت نکنیم !

حالا این کردو کارهای رفیق الرفقای مابه کنار ، یکبار یه کاره در اومد که " شما از اون کارهائی که بعضی مردها می کنند که نمی کنید ، هان ؟ " مارومیگی ، مثل بچه یتیمها من و من کردیم که اصلاً ... ابدا ! طفلی روح اش ام نمی توانست خبردار باشد که قبل از جلسه بنا به دلائلی که حضور بهار و چند مورد دیگر باعث آن بود حداقل من و بقیه – و شاید ام خودش – این کاررا کرده باشیم ! به نظر شما هم سئوال بی جائی بود نه ؟!

چون اولاً که ما همچین مرد مرد هم نبودیم ، در تحلیل نهائی جوان به حساب می آمدیم اونهم از اوناش که اگه تخم مرغ زیر بغلها شون می گذاشتی آب پزمیشد ، دوماً ما خودمان کتاب " جوانان چرا ... " را خوانده بودیم و اگر قرار بود ادامه دهیم سر از انجمن حجتیه در می آوردیم . تازه من خودم کارهای دیگری هم می کردم که تازه بعد از سی سال ، کشفیات دانشمندان اثبات کرده است کارهای خیلی درستی است و هیچ ام بد نیست ، از جمله همان کاری که از ما می پرسید شما هم می کنید یانه ... ! اصلاً این بحث زیادهم به خاطرات مربوط به بهار نمی خورد و چون می ترسم به تقابل سنت و مدرنیته بیانجامد درزمی گیریم . ولی به هرحال در بهار اتفاق افتاده است . در خاتمه با ابیاتی چند از خودمان این انشاء را به پایان می بریم که می گوید :

 

 

نوبهاری است کش و طرف چمن بس دلکش
غنچه گو داد ستاند ز رخ هر خوروش
غبغب دختر گل پیش هیابانگ هزار
بود از سنگ دلی را که گرفته است قرار
به صباحی دو دراین دایره میهمان استیم
رهسپاریم روی رو روک میت کش
دست دردامن گل دست دگر دامن یار
سقز عمر بدانید نمی آید کش

 

 

درزی    
آپریل 2006