درزی یت ، چشم اندار ، آماج ها و آموزه ها                                       

 

"ویژه خرداد ٦٠ تا بعدها..."                        

 

"درزی "

                                                                                                           

 

 

 اشتباه از ما بود
که خواب سرچشمه را در خیال پیاله می دیدیم!
دست هامان خالی
دل هامان ُپر
گفتگو هامان مثلاً یعنی ما !
کاش میدانستیم
هیچ پروانه ای
پریروز پیلگی خویش را به یاد نمی آورد

ٱ

حالا مهم نیست که تشنه به رویای آب می میریم
ازخانه که می آیی
یک دستمال سفید ، پاکتی سیگار ، گزینه شعر فروغ
وتحملی طولانی بیاور
احتمال گریستن ما بسیار است !

 

" علی صالحی "



 درزی یت ، چشم اندار ، آماج ها و آموزه ها 
 "ویژه خرداد ٦٠ تا بعدها..."

 


این که بر عکس بسیاری از صاحبان حرفه ، مصدر جعلی ی " یت " را در ترکیب با درز به کار برده و از " ایسم " استفاده نکردیم . علاوه بر اینکه نشان از تسلط مان به ادبیات چپ از نوع سنتی است ، نا گفته پیدا ست که نمی خواهیم اگر بعد از هزار سال – زبانمان لال – شامل مرور زمان شدیم ( یا حتی پیش از وقوع این فاجعه ی جانگداز ) ، عده ای با اتصال انواع ایسم ، مادیت وجود مارا که بدون آن جهان هستی کماکان نه می توانست و نه می تواند مطلق باشد ، لوث کرده و به این بهانه علم و کتل بر افراشته و زیر پرچم اعمال هژمونی – از جانب مائی که دیگر و جود نداریم – خلافت ، پادشاهی ، امامت و بعضاً " رفاقت " کنند. گرچه تمامی این دستاویزها فی الواقع به اندازه ی یک رخت آویز کارآ نبوده و هرکس که خواسته باشد – خواسته یا نا خواسته – به مقامی چون ما عروج کند اولاً باید پیش از آن که بدنیا آمده باشد ، زن ومرد مفلسی را یافته به محلی که بعداً مسقط الراء س یا زادگاه او یا ما خواهد شد برده ، در آنجا کمی احتیاجات انسانی مثل گرسنگی و تشنگی و بالاپوش و سرپناه برای ایشان ایجاد و مقداری افزودنیها ی – البته مجاز – مثل حقد وحسد وکینه که به آن میل جاودانگی نیز می گویند اضافه و بعد ول شان کند به امان خدا . آنوقت خودش یواشکی پشت دیواری ، زیر طاقی ای قائم شده چشم بسته منتظر بماند . در این صورت اگر تیر هزار و یک عامل دیگر نیز درست به هدف بخورد ، تازه کودکی متولد خواهد شد که دقیقاً 25 سال بعد بعنوان شاگرد پادوی خیاطی میتواند وباید ساکنین دنیارا امیدوار سازد که ظرف بیست سال بعد یکی درزی مثل ما دعوت خودرا آشکار و نداخواهد داد که هان ، ای جهان بی شعور و درخود ، بی زحمت کون فیکون ! ( یعنی بشو و دیگر شو ! ) .

از اینروست که ما خاطرمان بی غم است . بایا بدون " ایسم " و " یت " بعید به نظر میرسد که حالا حالا ها کسی از میان این پیروان هپلی ی ماحتی تا مرحله ی دکترا در خیاطی ی ترمیمی صعود کند چه رسد به درزیت ! این مثل اسلام سیاسی نیست که بخاطر بی بتگی های سوسیال دمکراتیک بعضی ، مثل شاه فنر علم سیزده تیغه هی عروج کند !

ما از مراحلی آشکارو نهان هرچند با مختصر خراشی در بدنه و احیاناً جاخوردگی هایی در استخوانواره ی جسم و جان عبور کرده ایم که امثال هرکول ها و اژدها ی هفت سر و غول یک چشم در مقابل آن باید توی همان غارشان نشسته و جورابشان را وصله – پینه کنند ! قصد ما متاءسفانه تعریف از خود نیست ، بلکه با تعریف شمه ای از گذشته که هراز گاه در خاطر مان می جوشد . می خواهیم مثل چراغ قوه ای فراراه آینده ای – که نیست – سود ببریم . البته هرچی کار سترگ است بنوعی انجام شده و دارد روی طاقچه خاک می خورد . می خواستیم تاریخ شفاهی بزرگان را بنویسیم ، دیدیم عده ای پیشدستی کرده اند ، گفتیم خب نگاهی به تاریخ معاصر می اندازیم ، می بینیم اگر انداختنی باشد حتماً تا به حال انداخته اند . آمدیم تاریخ مختصر مبارزات طبقاتی در شهر و روستا ی کشور سابق خودمان را بنگاریم . آن را هم نگاریده بودند ، تاریخ شکست نخوردگان را هم که کارمانیست ، ، مانده ایم سفیل و سر گردان . از این رو بر آن ایم که در باره ی همان چیزی که اول مقاله آوردیم و الان یادمان نیست ، مطلب را ادامه دهیم .

عرض شود که اساساً وضعیت فعلی ی جوامع انسانی که ریشه در تقسیم کار اولیه دارد به نوعی است که کسب توانائی در بعضی زمینه ها را برای عده ای فراهم می کند که برای دیگران نه . خودتان که متوجهید نمدمالی،ماله کشی، خمیر گیری. بنائی ، آموزگاری ، شیمی و موسیقی دانی واز جمله قهرمانی . بحث ما در باب اخیر یعنی قهرمانی است . الیته نقل قولهای فراوان و عمدتاً متناقضی در این باره در ذهن هر کدام ماهست . از جمله اینکه " بدبخت ملتی که به قهرمان احتیاج دارد"-یا تا هنوز دارد و ... یک شاعر قدیمی هم یکبار گفته بود برای مردمی که در حرکات اجتماعی خطا کرده اند ، نباید قهرمان بود چرا که این بر سنگینی خطای مردم می افزاید ... ولی به هر حال آنچه که واقعیت دارد این است که ماهم قهرمان داشته ایم و هم نیازمندیم که داشته باشیم وقتی بود که در کشور ما مردم بهوش آمده و دیدند چه نشستی که عوامل همه بدبختیها ضمن جور و ستمی که روز مره روا میدارند ، مشتی قهرمان مردمی رانیز در زندان به داغ و درفش آزرده و در صورت مقاومت بی هیچ رحمی با شوکران مرگ به دیار نیستی می فرستند . شاعران هم در باره ی این کاشفان فروتن شوکران قلم ها فرسوده و از مردانی سخن میگفتند که در کمر گاه دریا دست حلقه توانستی کرد ! نویسندگانی هم بودند که اگر کسی بعدها قرار بود قهرمان شود و تصادفاً در رودخانه ای غرق میشد بلا فاصله از آن بر علیه حاکمان زورگو ومستبد استفاده و بفهمی نفهمی به بقیه حالی می کردند که باید از راه یکی از همین رودخانه ها به دریا پیوست ... خلاصه آنقدر گفتندو کردند که دریای عاصی ی مردم به جوش آمد و شهرو روستا را در نوردید . یک نویسنده ی موشکاف و ژرف اندیش در باره ی قهرمانی از یک کشور مفروض که با نهادن جان خویش در چله ی کمان ، فدای بهروزی و آینده ی مردم آن کشور شده بود ، معتقد است این کار حتماً روی داده ، حتی اگر نه درعالم واقع ، بلکه در عرصه ی آرزوهائی که نوع بشر در سر می پرورد واین هیچ کمتراز رویداد آن در عالم واقع نیست . ولی می گوید آنکه پس از به خاک افکندن آرش از شکاف دامن البرز پائین آمد و " قهرمان " شد از جنس دیگری است ومردم نباید به او اطمینان می کردند تا راه ورسم آرش ها ، شیئیت یافته و موجب سهم خواهی ی آرش های مصنوعی شود . در آثار دیگری هم که خلوص نوعی عرفان در آن است آمده " آنکه می گیرد درویش نیست و آنکه درویش است نمی گیرد " ... به هرحال قهرمانان از بندد رستند و در دل مردم نشستند ... کار مملکت هم افتاد به دست یک عده عتیقه ی دایناسور مآب . حاکم قبلی بعداز اینکه به زور مردم فلنگ را بسته و در خارجه نشسته بود وقتی از او می پرسند آیا به خاطر نادیده گرفتن حقوق بشر سرنگون شدید ؟ جواب داده بود : نع ! حقوق بشری ها همیشه با ما بده بستان داشتند . ولی یک پدیده ای به نام " اسلام انقلابی " وجود دارد که بیشتر از من ضد کمونیست هستند . پادگان و اسلحه هم نمی خواهند و کافی است پای منبر ی در هر کوره دهاتی بگویند ای مردم کمو یعنی خدا و نیست هم که یعنی نیست آنوقت همین کشاورزان عزیز خودشون می دانند چه بلائی سر کمونیست جماعت بیاورند .به خاطر همین دوستان – ناتو – به این جمعبندی رسیدند که من باید بروم ! اتفاقاً چندی بعد همین دایناسورها از تعدادی قهرمان سابق و معلم های پیروپاتال شان دعوت کردند که اگر راست میگویند بیایند در تلویزیون درباب حقانیت ماتریالیسم دیالکتیک و فلسفه ی سیاسی ی مارکسیسم بحث و جدل کنند . این بیچاره ها هم خام شده و قبول کردند آنوقت خودشان با عباو عمامه روبروی این احمقها نشستند جلوی دوربین ، که یعنی آی مردم ببینید این چند جوان جلمبر و فکلی بااین پیرمرد نسناس خدا نشناس جلوی چشم شما چهل میلیون مسلمان به من سید اولاد پیغمبر می خواهند ثابت کنند خدانیست ! یعنی چه ؟ یعنی اگر حجره ی شما را دزد برد نباید دستش را قطع کنند ، یعنی اگر قتلی رخ داد نباید قاتل را دار بزنند بلکه با شناخت عوامل و چگونگی های اجتماعی علت را پی گیری و قاتل را تجدید تربیت کنند . ( مثل کارهائی که ماکارنکو در سالهای اول انقلاب اکتبر کرد ه بود ) آی مردم اینها می گویند زن می تواند و باید قاضی ورئیس جمهورو رهبر حزب باشد، و سهم زنان از میراث شوهر یک هشتم از هوا (!) نیست . و در طول زندگی بی هراس از اینکه بشنود " اثاث ات روجمع کن ، برو خونه ی ننه ات ، با حفظ تمام حقوق انسانی نه مثل یک فاحشه ی خصوصی بچه هایش را بزرگ کند . میگویند دختر و پسر باید بطور مساوی مرده ریگ برده و در انتخاب پوشش ، رشته ی تحصیلی ، کارو روابط اجتماعی آزاد باشند . نتیجه ی صحبتهای این ها این میشود که دادگاهها بدون و جود هیئت منصفه ای عادل قانونی نیست و مملکت به راهی خواهد رفت که منتسکیو ها و دیده روها و روسوها دویست سال پیش فرانسه را به آن کشاندند ... وبهدش نوبت کارل مارکس رسید . اینها میگویند زمین مال کسی است که روی آن کار می کند و همه ی طبقات واقشار مولد باید سازمانهای مستقل و تشکیلات جدا از حکومت داشته باشند تا هروقت حکومت لنگ و لگد انداخت گوشش را بگیرند و بکشند پائین ...! البته شرکت کنندگان در آن میز گرد چنین ادعائی نداشتند و دایناسورها از اخم وتخم با دخترشان می خواستند عروس خانم را گوشمالی داده و گربه را دم حجله بکشند. یعنی اگر چنین گرایشاتی در جامعه فعال هست – که بود و هست - ، این روحانیون مهذب و نگهبان دین باید با دار زدن صاحب آن از عرض و ناموس و مغازه و حجره ودکان – بازار مسلمانان دفاع کنند . کسانی همانوقت سایه ی اسداله لاجوردی را پشت سر بهشتی دیده بودند که لابد میگفته است اگر کاری نکردم که " کژ راهه بنویسید ، تخم پدرم نیستم .

این ها مقدمه ای شدکه تا سال 67 تمام گرایشات سوسیالیستی صرف نظر از اختلافات را مثل شیربچه های ویلان به یک بیشه راندند و گردن زدند . آنگاه به مدد " تحقیقات استراتژیک " حدس زدند که باید منابع ذهنی ی باز تولید چنین گرایشاتی را محوو نابود کنند . در واقع دوران سازندگی با اقدام به قتل بیش از 80 نفر روشنفکرانی پایه گذاری شد که احتمال میرفت نقد اجتماعی شان به حکومتی قرون وسطائی شاید موجبات شکل گیری چهره هائی مطرح و کارساز در یک مبارزه دموکراتیک برای حداقل های حقوق بشری باشد. مختاری ها ، پوینده ها ، شریف ها و...و... قربانی ی تعامل سردار رسماً جانی ی سازندگی با نهادهائی در ابعاد بین المللی شدند . . آنها می خواستند با حکومتی یکپارچه طرف حساب باشند و این انسان نمای پراگماتیست باید برای گودزیلا هایی که زیر بلیط اش را تمضاء کرده بودند ، ثابت میکرد " شبیخون فرهنگی " ای در کار نیست . آنوقت عناصر خودسر راه افتادند و از پیر مرد 70 ساله تا روشنفکران به سن و سال رسیده را طناب انداختند و قیمه قیمه کردند ... نجات یافتگانی چند مثل فرجی که باید سر کوه بلند نه نی بلکه فریاد می زد .. خوش بختانه افتاد اینور آب و بخیر گذشت . بعد هم شد آسیب شناس جنبش خودشان ! اما ابراهیم زال زاده به خاطر فرستادن نامه ی فرج به خارج از کشور بر سینه اش نشست زخم عمیق و کاری دشمن !

بر گردیم سر قصه ی قهرمانان خودمان ، در جریان انقلاب توی خیابانها و کوچه و برزن پراز عکس قهرمانانی بود که جان باخته بودند و مردم خشمگین در صدد جبران این شرمساری دست به هرکاری می زدند تا مرگ تنهای این قهرمانان را در ستیز با شب سفاک انتقام بگیرد . بقول رادیو مسکوی آن زمان تظاهر کنندگان فریاد می زدند و لیعهدات بمیرد شاه خائن چرا کشتی جوانان وطن را . بخصوص جوان ها که پیش خود فکر می کردند کوتا حالا حالاها دوباره دری به تخته بخورد و ماهم سیراب از شربت شهادت ، عکس مان توی دست های مردم واسممان سر لوحه ی تقدیم نامچه شعر شاعران شود ... غافل از اینکه در تلاش برای قهرمان شدن نا چار همه قهرمان نمیشوند و خیلی عظیم باید به ایفای نقش قربانی تن در دهند . قهرمان محصول بر آمد ظرفیتهای شخص و پاسخ مثبت شرایط اجتماعی از سوی دیگر است . اگر همه شب قدر بودی ، شب قدر بی قدر بودی ! این است که قربانیان بیشماری به مسلخ گسیل می شوند که ایشان را باورانیده اند درپس گیوتینی که برای گردن زدن برپاست ، آفاق جاودانگی می درخشد و کدام بچه ی اعماقی است که در قیاس از آن تابناکی ی شکوهمند و این سنگلاخ حقیر دم دست ، زندگی ی خودرا به داو نگذارد .از این گذشته ماو اجتماعی که در آن بالیده ایم ، آنچنان تحقیر شده و منکوب به نیم نفسی قناعت کرده ایم که تنها حضور پررنگ قهرمان نکبت زندگی ی روزمره را تحمل پذیر می سازد و سرانجام علیرغم آموزه های سیاسی ی مدرن سیاست ما یکسره همان دیانت آنهاست . روزگار باید به سمت آفرینش و سامان زندگانی ای آبرومند می غلطید و مردم ازاستیصال و انزوای سالیان به عرصه ی زندگی ای آزاد و خلاق پا می گذاشتند ، آنها از این طریق آرزویی را که قهرمانان بر سر آن جان باخته بودند می بایست باز آفرینند . این یعنی نفی مرگ دوستی و رویش نهالی که سر شار از شور زندگی ست . . اما مگر دایناسورها بیکار نشسته بودند ... پس دوباره صف آرائی شد و اینبار باز هم جوانانی با متوسط سنی ی حداکثر 25 سال از شکاف دامن البرز بالا رفتند . دایناسورها با کشتار بی رحمانه ی هرکسی که کوچکترین یاد آوردی از عدالت و آزادی داشت ، مردم بیچاره را از غربتی به غربتی دیگر گسیل ، و محتاج نان شب زیر بال هراس از آرزو تهی کردند . باز مانده ی قهرمانان حق طلب سابق برخی زیر چتر همین دایناسورها ، دست زیر بال شان کردند که از این طرف مرز با دشمنی مثل خود درآن طرف می جنگید . و برخی ازآن طرف با کمک از نئاندرتالی دیگر گهگاه به درون هجوم می آوردند . وبدین سان عصیانی که یک زمان تخمه نیکی بود ، تعفن بویناک لجنزار شد ، امید به زیر سایه ی انفعال و باری به هرجهت خزید . تصفیه حساب های حبس و بند سالیان پیش پرچمی چهل تکه ساخت و هرکدام را به دست قهرمانی که کمکم شبیه دایناسورها میشد سپرد .

ٱ

از آن روزگار ( سی خرداد 60 ) بیست و پنج سال گذشته است ، در بیست و هشتم مرداد 57 هم 25 سال از کودتای مرداد 32 می گذشت . با بهره ای که ما نوجوانهای قدیم از علوم داریم و باریشه ای که سنتها و دیگر گرایشات در ما دارد عجالتاً میتوان گفت در میان خیل بازماندگان از گردن به بالا کمونیست هستیم . در کشور سابق مان جز جوانه هائی نحیف درمیان یخ و برف چیزی به چشم نمی آید و در اینجا – ها – مجموعاً مشتی اکسیونیست و هوراچی با شلتاق قلم برای سندیکای شرکت واحد یا کشتار خاتون آباد فریاد می کشیم لنگ اش کن ! زمانه بازهم انتقام خودرا ازاین هرزه درائی ها خواهد گرفت – اگر تاکنون نگرفته باشد –

پس حتماً متقاعد شده اید که هنوز چقدر محتاج قهرمان ایم ... قهرمان قهرمان که نه ، مردم نیازمند دوست اند ... دوستی که نه حقیر است و نه آنان را حقیر می بیند . قهرمانی که خود شریک خطاها و پذیرش مسئولیت آن است . به نظر می رسد اینگونه باور مردم را به ضرورت میتوان زنده کرد . جادارد دراینجا از خاطره ی سروان قبادی از افسران سازمان نظامی ی حزب توده به افتخار یاد کنیم ، کسی که با تدارک فرار کمیته مرکزی به شوروی گریخت و بعد از حوادثی به بیش از بیست سال زندان در سیبری محکوم شد . دوران زندان را ده – دوازده ساله طی کرد  (چون هریک روز کار در اسارت 3 روز محکومیت معمولی حساب می شد ) پس از آن به ایران باز گشت ، بر عفو ملوکانه تف انداخت و پای جوخه ایستاد .
فراموشی خطائی غیر قابل جبران است از آرش های تاریخ بیاموزیم ...

            



درزی یولی 2006