قصه ی فریب ، فریب قصه ها
سرپناهجو

 

 

در سالهای اخیر از نویسنده ای احتمالاً فارسی زبان و ساکن آمریکا که در افغانستان بدنیا آمده اثری منتشر شده است به نام بادبادک باز . ترجمه ی این کتاب به سال١٣٨٣تو سط انتشارات مروارید به بازار عرضه شده است . در پشت جلد کتاب یک تعریف نومچه از ایزابل آلنده آمده است به همراه 2 تای دیگر که  حتماً یا خودشان نویسنده اند یا منتقد ادبی .

نگارش داستان که بی شباهت به زندگی  نامه ی خود نوشت نیست از دسامبر ٢٠٠١   آغاز شده و نویسنده از روزی در دوازده سالگی    ( 1975 )  یاد می کند که در یافته به آدمی تبدیل شده است که تا کنون ( زمان نگارش ) هست . زندگی ی قهرمانان داستان  به آرامی در بستر مناسبات اجتماعی رد گیری شده و چندان معقول به نظر می آید که همانقدر واقعی نیز هستند . واقعیتی سخت بی رحمانه ، فئودالیسمی بی رمق لمیده بر پایه های مناسبات قومی ی پدر سالار .

 تانی ی راوی دیری نمی پاید و بازیگران یکی پس از دیگری شلاق کش در دهلیز ذهن گناهکار و ضمناً بی شهامت و نیرنگ باز راوی به راه می افتند ،  تازیر باری از تجاوز و تحقیر ، رنجوری و بی پناهی ، ددمنشی و بی رحمی ایفای نقش کنند . به همراه اینان خواننده تمامی ی این لحظات را همچون " سفری در گرد باد "  تجربه می کند و سرانجام در امریکا با دلجوئی از هزاره جات و سرزنشی خفیف به پشتونها و خرده گیریهایی خفیف تر به جنگ سالاران " اتحاد شمال " و تقدیر از " تلاشهای بی پاداش حامد کرزای "  عجالتاً با نوید از راه رسیدن " بهار " پرده می افتد !

بر اساس متن داستان  آنجا که نویسنده گمان میکند  از  1975به آدمی تبدیل شده که تا دسامبر ٢٠٠١ ( زمان نگارش کتاب ) هست ، واقعیت ندارد . بلکه ایشان قبل از دسامبر ، در ژوئن همان سال زمانی که دوست قدیمی ی پدرش از پاکستان با او تماس گرفته و طلب کمک می کند ، همان هست که بود. یعنی بازهم به قول کتاب  نیمه ی جبار ، متجاوز و دروغگوی پدر ، و از زمان گفتگو و مجادله و کشمکش های فراوان با خود از یکسو و رحیم خان از سوی دیگر در پاکستان ، تصمیم میگیرد تا تا نیمه ی قربانی ، مطیع لگد مال و هتک حرمت شده ی خود را نجات دهد . اینبار و به هر تقدیر با شرکت در پروژه ی نجات این نیمه است که در هیأت مددکار اجتماعی ی سرسخت و تاپای جان از نیمه ی غیر انسانی خود فاصله می گیرد . این که یک زمان ده ماهه در مقایسه با طول زندگی یک فرد چقدر میتواند موثر باشد سیل حوادث پی در پی کتاب از عهده ی تشریح آن بر آمده است . اما چطور با وجود از سرگذراندن این ده ماه تکاندهنده نویسنده گمان می کند همیشه همان نوجوان 1975 است سئوالی است که بی جواب می ماند . ولی این اصلاً مسئله ی من بعنوان خواننده ی کتاب نیست . همه ی قصه گوها اشتباه کرده و مکرر می کنند ، مسئله ی من نگاه آقای خالد حسینی به مناسبات اجتماعی در افغانستان حداقل از زمانی است که به قول خود گمان می برند " به آدمی تبدیل شده که تا هنوز هست ...  اگر هنرمند و نویسنده ای بی آنکه زمینه های واقعی شکل گیری ، رشد و زوال شخصیتهایش را در قالب اثر خود به خواننده نشناساند پس اساساً چه هنر دارد وی ؟ گفتم زمینه یاد رمان زمین اثر امیل زولا افتادم فروتنانه توصیه می کنم آقای حسینی این کتاب وهمچنین " زیر دست " اثر هاینریش مان را اگر هم خوانده اند یکبار دیگر بخوانند .

در میان همه ی ملتها ، به کار بردن فحش های رکیک و ناسزا هنگامی که مردم را شعله ی خشم فرا می گیرد امری بدیهی است . در گذشته ها نیز وقتی  سرداران دوسپاه متخاصم رو در روی هم برای جنگ تن به تن صف می آراستند برای تحریک یکدیگر رجز می خواندند  و کار این رجز خوانی به آنجا می کشید که رکیک ترین الفاظ را برای تحریک و تحریض هریک با صدای بلند فریاد می کردند . و گویا این رسم از آن زمان در میان ما به جای مانده باشد که سهل الوصول ترین روش برای تخلیه ی روانی ی خودمان و منکوب کردن  طرف مقابل استفاده از کلمات رکیک بخصوص در حوزه ی روابط زناشوئی ی جدو آبا طرف می باشد . ولی کیفیت رابطه و موقعیت اجتماعی ی طرفین متخاصمین در بکار بردن کلمات و هدفی که با ادای این کلمات دنبال می کنند بسیار متفاوت می باشد.مثلا یغمای جندقی زمانی برای عبادت به مسجد می رود و به هنگام خروج کفشهایش را نمی یابد و پا برهنه باز می گردد در وصف این احوال گفته است " کونیان کفش مرا دزدیدند ، بعد ازاین کیر به پا خواهم کرد "! ویا ایرج میرزا در عارفنامه اش می نویس :

                 که یارب بچه بازی خود چه کار است            گه بروی عارف و عامی دچار است

                 چرا این رسم جز در ملک مانیست               وگرباشد بدینسان بر ملا نیست 

نویسنده در داستان به زمانی اشاره می کند که " حسن " و او از حاشیه ی پادگانی نیمه متروک با چند سرباز که در پای ماشین فکسنی ای بیتوته کرده بودند می گذرند و سرباز هابا اشتیاقی تهوع آور و ایما و اشاره او و حسن را به انجام عمل جنسی می خوانند و یکی از آنها دروغ یاراست به شرح تجاوز خود به مادر حسن می پردازد .

نویسنده در خلال رمان بی هیچ ردپای انسانی از برابر نهاد این گونه سلوک اجتماعی در ممالک آسیائی و بخصوص افغانستان گذشته است .چند قرن دیگر باید بگذرد که ما بیاموزیم این کلمات که در لحظه ی خشم ، غلبه ی شهوت ، درماندگی ، سرخوشی ... بر زبانمان جاری میشود ، حاکی از حالات و حرکاتی است که اساسا حیات بشر از ابتدا به واسطه ی وجود آن توانسته است خودرا به اینجا بکشاند و ربطی به موضوع مورد مناقشه ، تمنای جنسی ، بی نوائی یا بهره مندی ندارد . مگر این نیست که پشت آرزوی رذیلانه ی تجاوز نسبت به خواهر و مادر و برادر طرف مقابل انبوهی ار حسرت و بی نصیبی نسبت به جنس مخالف نهفته است و یا حافظه ای سرشار از اخلاق تجاوز کارانه به خاطر تصاحب کشتزار ، چراگاه ، چارپا ، آب و غیره ی آبادی ای در دور دست هاست که در کاراست ؟! عجیب است ، وقتی شور زندگی در و جودمان می جوشد دوبیتی می خوانیم ، وصال معشوق را طلب می کنیم ، دروصف اندام ، رفتار ، چهره  و حرکات اش مضمون می پزیم و وقتی هم با کسی کینه می ورزیم و به قهرایم ، نهائی ترین دقایق وصل را با رکیک ترین کلمات و کالبد شکافی ای با ضریب دقت یک جراح نسبت به پیوند های نسبی اش بکار می بریم ! راستی چرا آصف و ولی وکمال در کتاب آقای حسینی بی هیچ ریشه یابی به چنین رفتاری آلوده اند . آیا بقول فروید به نوبه ی خود در کودکی مورد چنین تجاوزاتی واقع شده و این ناهنجاری بنوعی هنجار در نزد ایشان تبدیل شده است . آیا تمایل همجنس گرایانه دارند و موانع مذهب و عرف و قانون ایشان را مثل بیشماری دیگربه ابراز کینه توزانه و آلوده ی این تمایل سوق می دهد . من شنیده ام که در حوالی ی همان سالها  و قبل تر از آن در میان بسیاری از خانواده های افغانستان امری طبیعی تلقی میشده است که مردی با و جود همسر و فرزندان ، پسرکی را از فاصله جغرافیائی دورتر ربوده و به خانه می آورده و اورادر اتاقی دیگر بنوعی محبوس نگاه می داشته است . برای او در حد بضاعت اسباب بازی ، آجیل و تنقلات فراهم می کرده و پسرک را به اقتضای نیاز سالها به بستر می برده است . پسربچه ای که سالها همبازی بچه های خود او نیز بوده است . سعدی ی ما وشما نیز روزی بر دروازه ی کاشغر طلبه جوانی را دیده و در وصف اش گفته است :

                            ای دل عشاق به دام توصید        مابه تومشغول و تو عمروزید

و یا آنکه میگوید :

                            آن ریش که جان ماست بتراش     مگذار که جان مابر آید!

 

راستی تا به حال پرسیده اید آن مغبچه ی راهزن دین و دل که بر منظر شاعر میگذشته است پسر یا دختر بچه بوده است ؟ یا آن پسری که دعای خیرشاعر همراه اش بوده که جام می ام ده که به پیری برسی !؟ میگویند برای این پسر بچه های محبوس در چاردیواری ، وسایلی مخروطی و مدور از جنس چوب یا مشابه می ساخته اند  تا ساعاتی از  روز با نشستن بر روی آن وضعیت مجرای دفع ، بتدریچ قابلیت پاسخ به نیاز مندیهای سامان مردانه را داشته باشد .

امثال این تمایلات در همه جای جهان بوده و هست و تا شفاف و عریان غربال نشود راه فراری از غلطیدن جامعه به کثافتکاری نیست .

از مطلب دور نیفتیم که می خواستیم بدانیم نقش آقای حسینی بعنوان نویسنده و هنرمند در کالبد شکافی و روانشناسی ی اجتماعی ی این رویداد ها که بنوعی بن مایه ی داستان ایشان را می سازد چیست ؟ ایشان حسن و  " پدر " اش علی را نیمه ی دوم و پنهان خود و پدر خود می دانند . از همان اول که پای صحبت حسن و مادر از خانه گریخته اش صنوبر به میان می آید ، میشود  حدس زد که این دسته گل را پدر شجاع ، پولدار ، دست به جیب ، خیرخواه و جوانمرد " امیر آقا صاحب " به آب داه است . در مناسباتی که وجود نوکر و غلام و خدم و حشم امری طبیعی است و کودکی به عنوان گماشته موظف به رخت خواب پهن کردن ، ظرف شستن ، جارو کردن و اطو زدن به لباسهای کودکی همسن و سال خود ، در ازای لقمه ای قوت لایموت و سقفی توسری خورده بالای سر باشد و " پدر " او همین وظایف را در قبال پدر همین پسر داشته است ، تواند بود که روز یا شباهنگامی ارباب با مروت به خاطر تغییر ذائقه هم که شده در کنار زن خدمت کار خود دست خر مبارک به لجن بیالاید و آنوقت نویسنده ای پیدا شود تا بعنوان نیمه ی پنهان اورا پاک ودر آمریکا به خاک بسپارد . انسانی را که برای لگدمالی حریم اش اول زنش را صاحب سه دختر از مردی دیگر می کنیم که ضمناً در سبکسری و دلربائی شهره ی شهر بوده است آنوقت شوهرش را هم چلاق و زمینگیرو عنین می پروریم تا سرانجام تغییر ذائقه ی حضرت والا ارباب صاحب پدر خودمان موجه جلوه کند .

و اله بسیار چالاک می باشی برادر قند !

گذشت زمان می تواند آنچه را که روی داده است در هاله ای از تقدس و حرمت غیر قابل نفوذ بپوشاند و موضوع هر چه قدیمی تر منطقی است  که مقدس تر تلقی شود . از اینروست مایملکی را که با کشتار و سرکوب و ترفند و بهره کشی در دست مشتی راهزن سابق بسیار پیش از اینها تلمبار شده است در نزد نوادگان آنان مشروع ، منطقی و مقدس تلقی می کنیم . کشور گشائی ها ، ایلغار ها و تجاوزات چندان موجه جلوه خواهند کرد که ساکنین کشور فعلی با دیدن پرچم خود یا نشانه ای سمبلیک از آن اشک شوق در چشمانشان موج زند و بازدم در سینه شان باز ماند .

 البته اینکه " امیر آقا " بعنوان مردی آسیائی و البته افغانی با خانمی که قبلا با مرد دیگری به سر برده است ازدواج کرده و تمام شئوناتی که در خواستگاری ی یک خانم با کره لازم الاجراست  را تحمل کرده است جای تشکر دارد اما اگر آن مر د معتادی که پیش از آشنائی همسراش با او مربوط بوده همان حسنی که برادر نا تنی اش نیز هست ، می بود ، باز هم در پایان داستان " بهار " از راه می رسید ؟! شما حتما چیزی از موضوع " حق شب اول " که در بسیاری از قبایل و جوامع فئودالی مرسوم بوده است شنیده اید ، از بیگاری در ایام فراغت از کشت و زرع ... از اینکه روایت است که اگر کسی 5 دختر داشته باشد یکی اش به سادات میرسد ! اینها روابط و مناسباتی است که سالیان سال در میان جوامع ما مرسوم بوده است وتا حدی نیز هست . شاهان قاجار گاه از سر رعیت پروری بعضی از همسران خودرا به قباله ی یکی از نزدیکان و خواص در می آوردند و آنوقت از سراسر ایران زیباترین زنان را به ایشان پیش کش می کردند . هنوز هم این ضرب المثل ساری است که وقتی چند فرزند از متعلقات یکنفر با هم مشاجره می کنند ، این یک به دیگری در اعتراض می گوید مگر مرا کنیز زائیده است ؟

این قصه بسار دراز می باشد حسینی صاحب !

قلمی چنین شیوا را باید به یک درک مادی و علمی از تاریخ قلمه زد ، زیادتر افگارتان نمی سازم ...

    

 

 

 

سرپناهجو 

 فوریه 2006