کیست کز کوچه ی معشوقه ی ما میکذرد

 سر پناهجو

 

" ابراهیم در برزخ "

         مسعود بهنود ، بیست و چهارم ژانویه درسایت "  روز " تحلیلی بر احوال نویسنده و فیلمساز ایرانی ساکن لندن ، ابراهیم گلستان دارد. چند و چون این نوشته از این قرار است : یکی پیشه ور – شوفر تاکسی یاکسی در این حدود- بهانه میشود تا با نثار دشنام هایی مثل بی سواد " مردک" و " ایرلندی " راه را برای فتح باب آقای بهنود  هموار کند و بدینسان بهانه گل میکند :

          ابراهیم گلستان ساکن قصری است در لندن ، با این همه شبیه به اشرافی که معمولا ساکن اینگونه قصرها هستند نیست . او تنها به این علت سکونت در چنین قصری را بر موارد مشابه ترجیح می دهد که در تالار آن انواع موسیقی را با بهترین کیفیت می توان شنید . او با آنکه با زبان ادیبان انگلیسی حرف می زند، اما تا هنوز به یاد همشهری اش سعدی ، بغض کرده اشعار او را زیر لب دارد. بهنود آنگاه اضافه می کند در زمانه ای بی بضاعت چون اوئی را بی نظیر بودن ، حسن کی میتوان شمرد ! و می گوید به هرحال گلستان از زمره ی محصولات سالهای پوست انداختن و نوشدن است . او بعنوان محصول دورانی سر شماری می شود که  "علت بزرگ" ی سرداری را تبدیل به کت و دودمان سلطنتی ی را به قزاقی سپرده و ... " زمان بالیدن او ربع قرن – بگو یک نسل – از به بار نشستن مشروطه ی می گذشت ، موقع به در آمدن از پیله بود. وقت دگردیسی"( همانجا)

         گویا ابراهیم گلستان نیز زمانی صادق هدایت را چنین ارزیابی کرده است که بی نظیری حسن او نیست ، گناه زمانه ی ماست ! شاید این جمله را اینطور هم بتوان نوشت ، اگر یکی مثل او یگانه می نماید ، گناه روزگار بی بضاعتی است ، لری تر هم میشود گفت که یک چشم پادشاه شهر کوران است . مشابهت زیادی میان این ذم شبیه مدح و توصیفی که از" مردک بیسواد ایرلندی " در اول مقاله ی بهنود آمده وجود دارد،  وسیله ای گیر نمی آید ناچار با ابو قراضه مردکی بی سواد و ایرلندی به مقصد می رسیم و ایضا در وانفسایی چنین یکی با دوتا کتاب و چهار تا فیلم شیر سینمای ایران لقب گرفته است ، اگر مادر نیست با زن بابا می سازیم پس با همین شیر بی یال و اشکم یکبار دیگر پنبه ی هرچه و هرکه   "جهان به قدر مقدور"  را بر نمی تابد آتش می زنیم . از مشروطه ی به بار نشسته تاهمین الان ، اینجاست که بهنود بوسه ای چند در آمیخته با دشنامی چند !

         مسئله این جاست که آقای بهنود فرضی را مسلم قرار می دهد که هیچ چاه کنی باطنابی چنین به چاه روانه نمیشود.

         و آن اینکه پدیده ی گلستان را محصول اجتماعی ی به بار نشستن مشروطه و فرزند روزگار تحول و نو شدن جامعه تحلیل می کند . البته آن ایام پربار خالی از نشانه ها و بینات در زمینه پیشرفت نیست چندان که او رصد کرده است ، بجه ها از دو زانو نشستن در مکتب خلاص ، لباس فاستونی رواج و تلفن و هواپیماو رادیو و کتابخانه و سینما تئاترال در حال رونق می بوده است !

         خوشبختانه صغراوکبرای بهنود دیری نمی پاید . آنجا که پای شهزاده های اول قرن چهاردهم خورشیدی را پیش می کشد ، شاید نظر با سلیمان و عباس میرزا اسکندری دارد که مغضوب قزاق  مازنی  و پیش از آن بوده اند که بقول بهنود هنوز نمی دانستند اختناق چیست  " نشد که بی خودی سالها به بند بیفتند ، نخوانده هیچ درسی ، نکرده هیج کاری و بعد هم قهرمان و یکی از پنچاه وسه نفر ازآب در آیند و به ریش بگیرند " !

       تصور کنید که در جامعه ای ربع قرن بعد ازیک انقلاب سقط شده ، هرچه نهضت آزادی خواه را منکوب کرده باشند ، شیخ محمد خیابانی در تبریز ، کلنل پسیان در خراسان ، میرزای جنگلی و جمهوری گیلان و ... آنگاه در مرکز مشتی گوزالدوله و بول السلطان لباس مشروطه دربر قرارداد 1919 بنویسند و امضاء کنند ، سپس جیمبوی روزنامه نگاری را روی شنل قزاقی الصاق و پیش در آمد سلطنتی دیگر را بنوازند، کدام شرافتمندی اینهارا دگردیسی و تحول اجتماعی قلمداد خواهد کرد . در همین اثنا اگر گروه کثیری یگانه و بی نظیر را که مخالف حراج مملکت اند به بند کشیده و زیر شکنجه و آمپول هوا و مسمومیت به نابودی بکشند هشتادسال بعد قلم اندازی ایشان را درس نخوانده و نکرده  کار معرفی کرده و اگر نتوانست به طرزی یگانه و " بی نظیر " از قلم بیاندازد ... کجائی میرزا علی اکبر خان دهخدا که تق لغت نامه ات در آمد !

       با اجازه ی آقای بهنود کله ها خیلی پیشتر از این موعد تکان خورده بود ، پیش از میرزا جهانگیر صور اسرافیل ،پیش از شیخ احمد روحی، پیش از دهخدا و حتی بیش از میرزا رضای شاه شکار . داستان به دوره ی محمد شاه و شیخ احمد احسائی و ملا احمد نراقی و جنبش های پیشه وران  شهری و روستا ئیان بر میگردد . بر می گردد به ضمانت دولت تزاری از سلطنت موروثی در خاندان عباس میرزا و جوانه های ترقی خواهی در چار چوب نظم موجود آن روزگار به سردمداری میرزاتقی خان - (شما که نه ،صادق ترین عناصر اصلاح طلب امروزی را که در پای پیمان بر سر جان می زنند - اگر بزنند - از اخلاف او می توان شمرد ) این که تحلیل نیست ، تعلیل است ، ژورنالیسم نیست ، حقه بازی است ، شما نه تنها در باره گلستان ، بلکه برای هر کس که صاحب سبکی است ، برای هر جریان سازی ، هر نو آوری که از صد سال پیش تا کنون در ایران پا به عرصه گذاشته است بخواهی چیری بگوئی این بدون یاد آوری از پیشینه ی بورژوازی انقلابی -  در عهد خود – وبه طریق اولی.سوسیالیسم امکان پذیر نبست. حال اینکه سوسیالیسم در ایران چقدر پیزی داشته ، چقدر پیازش کونه کرده بحث دیگری است . هر چند که.سوسیالیسم در جهان و بویژه در ممالکی از نوع ما  جزبا حبس و بندو پیگرد و قتل و خونریزی ترادف و جزای اجتماعی دیگری نداشته است .

       در میان پنجاه و سه نفر از فارغ التحصیل  دانشگاههای اروپا بود تا کارگر کفاش ، از پیشه وری روزنامه نگار بود نا خلیل ملکی نظریه پرداز ، هر حرکت اجتماعی اساسا همین است ، شما که ماشااله ابجد خوان نیستید . اما اگر بی نظیری در نزد هدایت و ارانی و نیما حسن نیست بلکه محصولات مرغوب اما نادر در جامعه ای عقیم است ، درست به این خاطر است که همان آمال و آرزوهای عهد کودکی و نوجوانی ی سوسیالیسم ایرانی که در مشروطیت مطرح بود یازوال یافت یادر قالب جنبشهایی دیگر به خون نشست و یا همچون آن جوبار زلالی که در عصر محمد شاه جوشید ولی در گنداب تایمز به گل نشست ؛ به کارگزار وزارت خارجه ی اتحاد شوروی در تهران بدل شد .

     میرزای جنگل و پسیان ، شیخ محمد ، فرخی یزدی ، ارانی ، عشقی ، دهخدا ، عارف و کیوان قزوینی و دهها و دههای دیگر سر بدار از آن شدند تا دیگر بار این ققنوس از خاکسنر خویش بر آید اما نشد که نشد. پیش از جنگ جهانگیر اول و تا جنگ دوم صف بندیها روشن تر شد ، رضا شاه چاره جوئی را با پای خود به خانه ی ذکاء الملک در آمد و شنید که میگوید از تو گذشته است (شلتاقی نکرده نماندی قزاق!) ، شاید بتوانم برای ولیعهد کاری کنم و کرد

      بورژوازی ریقونه ای که دامن آویز مادر بود و روحانیتی که گهواره جنبان اش ، رضایت داده بود تا امن و آسایش موقوف بر اثر انقلابات و جنگ باز گردد و این جز با قوه قهاری که ابتدا توسط آن قزاق و . بعد ها پسرش دامن گیر جامعه شد صورت تحقق نبست . و امروزه روز را چه گوئیم که خود دست اندر کارید !

     منتهی از یک فاکتور در این میان نباید غفلت کرد ، در این عرصه آنچه بعنوان سوسیالیسم و کمونیسم بتدریج آمال و آرزوی هزاران ساله ای را علم می افراشت به هزار و یک دلیل خود بدل به قطبی شد که نقش قطب متخالف را ایفا کرد مگر آنجا که با توافقی یا لاعلاج بر اثر توافقی و تجدید تقسیمی ، نقطه ای را می گرفت  یا پس می داد. همین بود که نیما برای لادبن (برادرش ) در آن سوی آب نوشت " نوشته ای که نمی گذارند آثارت چاپ شود ... نگفتم که برای انسان شدن فقط انقلاب کافی نیست. " همین بود که سلطانزاده ها و مرتضی علوی ها و دهها پیکار جوی عدالت زیر برفهای سیبری مدفون شدند . از این رهگذر است که بهنود پلاسیده  بو سه ای چند نثار گلستان ، و دشنامی آب نکشیده نثار تاریخ گرایش سوسیالیستی در ایران کرده است .

     بهنود استاد بدل سازی است ، جمله ای از بودا آورده است  که به ظن وی بدون امضاء ، خواننده گمان می برد شاید از ماکیاول باشد ، " پیروزی کینه می آورد ، چون شکست خوردگان نا خشنودند ، " آنگاه از محمد رضا پهلوی تا دکتر فاطمی ، از کیانوری تا گلستان ، از کریمپور شیرازی تا امیر عباس و فریدون هویدا همه را در یک هاون می کوبد . آقای بهنود این آدمها که نام می برید همه شان از نسل آتش به جانان بوده اند؟  همان که میگویند آتش به جان افروختن از بهر جانان سوختن باید زمن آموختن کار من است این کار ها !

     آن " بیوه غمگین جاودان " که آورده اید یادگار عصمت غمگین عصر ماست ، پر هیز رااز بردن نام جفت اش بر زبان است که " بیوه غمگین جاودان " نام اش می برید ... اما شما خود که اید و در چه کارید . آرزویی ، آرمانی ، هدفی ، غایتی جز این ساطور نابکار قلم که بر نطع کاغذ ، تاریخ مردمی را تکه پاره و وارونه می کند در چنته چه دارید . هرچه گمان می برم پیش و پیش از همه با نام شما به یاد " کانون مترقی " می افتم و آنگاه پدر خوانده ای پراگماتیست اما مسلمان !

     در جایی زاده شدیم که سالهاست از درون خورده شده است و به جای آن مشتی کاه و کلش توی آن چپانده اند تا چرخه سود بچرخد و توانگر را توانگرتر کند تنها گاهی ... گاهی جرقه ی نا چیزی ...

 

        سر پناهجو    
 ژانویه 2008
مقاله
خشت و آينه
مسعود بهنود