یادداشتی بر کتاب یک اقتصاد  خوانده ی گمراه

(ما چگونه ما شدیم نوشته صادق زیبا کلام )

 

 

      تمام فصل اول کتاب که شامل هفتاد و پنج صفحه است – از کجا شروع کنیم – اختصاص دارد به اینکه با هزار التماس و التجاء از خواننده می خواهد که در ریشه یابی ی علل عقب ماندگی در ایران – نام اصلی ی کتاب – قربتن الی الله سراغ مارکسیسم ، صرف نظر از همه ی بسته بندیهای آن ، نرود .

پژوهشگر بی طرف وسیلم النفسی مثل آقای دکتر صادق زیبا کلام با ذکر قطعاتی از دیگر پژوهشگران ایرانی و غربی بسیار کوشیده است تا در این فصل گرایش به تحلیل ماتریالیستی از تاریخ را در ذهن خواننده عقب بزند حتی به قیمت دلسوزی برای قربانیان این نحله از گرایش فکری ، حتی به این قیمت که جایگاه آرمانگرایی ی عمیق و انسانی ی مارکسیسم را از نظر دور ندارد ، آنگاه با رشادت تمام به انتقاداتی که پژوهشگران " مستقل " به تحلیل هایی متاثر از انستیتوی مارکسیم – لنینیسم داشته اند اشاره و احتجاجات ایشان را بعنوان دلایلی محکم در نقد مارکسیسم برکرسی می نشاند . در این مسیر تراوشات فکری روشنفکران طبقه متوسط نوپای ایران ( مثلا ) بی نصیب نمانده و با ذکر آدرس از ایران فردا ، آدینه ، کیان ، فرهنگ و توسعه ، تکاپو و ... نام می برد که گویا متاسفانه هنوز نیز متاثر از تحلیل ماتریالیتسی تاریخی ی مارکسیسم می باشند .

 آقای دکتراگر برای بررسی های اجتماعی و تحلیل تاریخی جوامع چاره ای جز بررسی مناسبات اجتماعی تولید و مناسبات تولید اجتماعی نیست شما هر اسمی روی این " روش نکوهیده " می خواهید بگذار ولی به هر حال این روش از وقتی خود را در عرصه اندیشه جاانداخت که کارل مارکس روش ماتریالیستی دیالکتیکی خود را در تحلیل از هستی به جوامع انسانی – بعنوان نسبتی از هستی – تسری وشمول داد ، اینکه هفتاد صفحه کاغذ قطع بزرگ را سیاه کرده و خواسته باشیم به خیال خودمان اذهان را از توجه به مارکسیسم باز داریم ، عرض خود بردن و به زحمت انداختن خواننده بیش نمی باشد . عبث است از آن رو که گرایشی تحت این نام – مارکسیسم – متاسفانه دستاوردی بشری است که در مقطع خاصی از حیات بشر جمعبندی و تدوین شد و اولین کسی که آنرا به کرسی نشاند نام اش کارل مارکس بود. اگر شما و هم کجاوه ای هایتان باشنیدن نام این گرایش پوستتان کهیر می زند ، نام دیگری روی آن بگذارید چندان که روزنامجات و نشریات روشنفکری روزمره ای هم که نام برده اید هر جا که خواستنه اند گوشه ای از حیات اجتماع را در عرصه ی اندیشه باز بتابند ، بی ذکر نام ناگزیر در همین ورطه غوطه خورده اند . شما چطور کلاهتان را قاضی نمی کنید که از خود بپرسید چه سری است که از صد و اندی سال پیش در همین مملکت خودتان هر کس که خواسته است یک تغییرات حتی جزئی در زاد و رود جامعه پدید آورد ناکزیر وبی آنکه بخواهد متاثر از ماتریالیسم تاریخی دست به کار شده است . هما ورد طلبی در میدانی که جنگجویان اش را به داغ و درفش سوخته یا گروه گروه از حلق آویخته اند شرط کدام انصاف نداشته است ؟

      ولی مشکل شما آقای دکتر صادق در این است که هنوز نیاموخته اید که جوامع انسانی از ابتدا تا همین لحظه به خاطر وجود گرایشات متعدد گروهی ، قشری و طبقاتی در عرصه ی برخورداری و تصاحب نعمتهای موجود و تولید شده توسط انسان ها ، حامل گرایشات متعددی نیز در عرصه ی اندیشه بوده و خواهد بود . علوم اجتماعی مثل تاریخ ، جامعه شناسی ، فلسفه و ... مثل علوم محض فیزیک ، شیمی و ... نیستند که با یابی وجود مناسبات انسانی فی نفسه و در خود معتبر باشند. این علوم تبلور آگاهی انسان و بقول اجداد حوزوی آقای دکتر لنفسه اند . بی وجود انسان و حیات اجتماعی ی او صحبت از این علوم همانقدر مهمل است که با وجود اسلام صحبت از جمهوری کرده باشیم . اما ... اما از آنجا که متاسفانه تاکنون جوامع انسانی به اقشار و طبقات متخاصم صف بندی شده اند ، علوم اجتماعی بعنوان وجه تبیین و تعریف چندی و چونی های روابط طرفین متخاصمین ، بری از جانبداری از یکسو و پشت پا انداختن برای جانب دیگر نیست . شما بروید – یا بیائید ! – موضع و موقع طبقاتی خودتان را توضیح دهید آنوقت با بقیه ی متفکران هم گرایش و مسلکتان در انسجام خویش بیشتر بکوشید .

      آنجا که در نوشته ی خود به طرزی مکار از جنبه ی آرمانگرای مارکسیسم ( بعنوان دلیلی که طبقات و اقشار تهیدست به آن روی می آورند ) یاد کرده اید باید بگویم این بعد از مارکسیسم پیش از عصر باورزدائی ی فعلی ، در روزگاری که اعقاب فکری تان  از دوره ی سید جمال و شیخ عبده و اقبال، یک پا چارق و یک پا گیوه دنبال می دویدند تا حرفی برای عرضه در برابر نیچریه(طبیعیون) داشته باشند مطرح بوده است . این باسمه ای نیست که با وعده های الهی خر رنگ کن مقایسه شود . یکبار کارل مارکس در نقد فویرباخ ، نش فعال ، دخالتگر و تعیین کننده ی انسان را در برابر  ماده – حرکت بررسید . پیشترها نیز کانت و هگل از نقش محمول و نه موضوع فعل بودن ذهن انسان سخن گفته بودند ، تنها با مارکس بود که این گرایش منطقی به تدوین دانش رهایی بشر ( جنبه ی عام مارکسیسم ) رسید .د انسته های شما از مارکسیسم اگر در همین حدود مارکسیسم مدرسی – سویتیک باشد – که بعید می دانم – پس تا دیر نشده از خداوند تقاضای عمر بیشتری برای آموختن مارکسیسم به روایت مارکس بکنید .

   "  مدل مارکس در تبیین و تحلیل سیر کلی تحولات اجتماعی و عقب ماندگی ایران با مشکلات و نارسائی هایی روبروست ... که مارکس نظریه ی ماتریالیسم تاریخی ی خود را اساسا" با نگرش و الهام گرفتن از اروپا ( انهم عمدتا" غرب آن ) خلق نمود" . صفحه 70 و در دنباله ی این پاراگراف ( صفحه 71 ) دکتر صادق به طرح سوالاتی می پردازد که به زعم وی پاسخ به آنها در چارچوب تجزیه و تحلیل مارکسیستی عملا" بی پاسخ می ماند . از جمله اینکه چرا مالکیت کمتر به رسمیت شناخته شد ؟ چرا قانون و نهادهای قانونی به استقلال دست نیافتند ، چرا اشراف و " فئودالها "و زمین داران بزرگ هرگز نتواستند ذره ای استقلال در قبال حکومت پیدا کنند و ...(سوالات نقل بمعنی است)

      شاید منظور آقای دکتر این باشد که از ، دیر باز ، به علت وجود نطریاتی از نوع مزدکی ، قرمطی ،  اسماعیلی یا شیخی و بابی مالکیت به رسمیت شناخته نشده است ، یا شاید هم ... شاید هم چه ، هیچ ! در جائی کارل مارکس گفته است کثرت درختان باعث میشود که فرد از رویت جنگل بازماند  ، آقای دکتر میشود زمانی را در  طول تاریخ ایران مثال بزنید که در آن مالکیت به رسمیت شناخته نشده باشد . معذرت می خواهم شاید منظورتان نوع خاصی از مالکیت است در آن صورت بله ، مالکیت اجتماعی بر ابزار و عوامل تولید نه تنها به رسمیت شناخته نمیشود بلکه حتی اعتقاد به آن جرم و اقدام جهت تحقق آن مجازات مرگ دارد . ولی به نظر میرسد منظورتان به رسمیت شناخته نشدن اشکال ویژه ای از مالکیت خصوصی است در اینصورت حق با شماست . مثلا" قرار بود طبق شرایطی حاکمیت تزاری تضمین کند تا حاکمیت قاجار در خاندان عباس میرزامحفوظ بماند به شرطها  و شروطه ها، طبیعی است که این شروط بر سر نحوه های تقسیم سهم از ماحصل تولید اجتماعی بوده است . یا پس از مشروطیت با قدرت یابی رضا خان سالیان سال بورژوازی تجاری و تولیدی تحت قیومیت و هژمونی بورژوازی کمپرادور – میلیتر بسر می بردند ، و یا در سده های میانه شکل غالب مالکیت تحت ایلغار و هجوم اقوام و قبایل دست به دست میشد . ولی گمان نمی کنم منظور شما این چیزها باشد ، شما برای اقشار نحیف و بی جربزه ای که علیرغم گذشت صد سال از انقلاب بورژوازی سقط جنین شده ی مشروطیت جرات یک تعرض قوی و کارساز به نهادهای اشرافیت و به طبع آن ساختار ایدئولوژیک آن –روحانیت - را نداشته و از ترس طبقه ی کارگر و کمونیسم زیر عبای روحانیت ناخن جویده است پستان به تنور می چسبانید . سرمایه داری ی بی جربزه وابتری که از سوئی مورد تهیدید مردم کارگری است که با تحریک مشتی مارکسیست افق اش را تاریک می کند و از سوئی برای تحمیق همین مردم ناگزیر باید دامن عبای دستغیب ها و جنتی ها و کاشانی ها و مشکینی ها و خمینی ها را از دست ننهد . خشک مغزانی که پوسیده ترین افکار قرون وسطائی را در آخر قرن اتم با تکیه بر بیسوادی و باورهای قضا و قدری به خورد مردم می دهند . مشتی مارکسیست که علیرغم آنکه " از قربانیان اصلی ی دیکتاتوری " بوده و با وجود تلفات سنگین * ... باز هم ول کن معامله نیستند . ولا بد اگر نبودند نه رضاخان و پسرش آنقدر افسار می گسیختند و نه همین جمهوری ی کذا و کذای اسلامی اینقدر هار و کورکودیل مآب می بود .

 

* * * * *

      دز بخش دوم از فصل ( از کجا شروع کنیم ) تا صفحه 94 نویسنده به ذکر آمار و ارقامی پرداخته است که الحق منطقی به نطر میرسد . کمبود آب ، کمبود بارندگی ، جدال ایلات و عشایر در طول تاریخ ، حکومتهای ایلیاتی ، شرایط پیدائی و رشد و زوال آنها بررسی شده است . از قدیم گفته اند حرف حسابی جواب ندارد . همین است و ادله ی تاکنون موجود، که عمدتا" و اساسا" توسط مارکسیستهای متاثر از آموزه های روسی در قیاس با فئودالیسم اروپائی به مناسبات ایران نسبت داده شده، بیشتر محصول تصرف ذهن اندیشنده صوری بر مابه ازای خارجی – امر واقع – بوده است . حال سوال این است که اگر علیرغم بررسی  و تحقیقات علمای روسی و پیروان ایرانی شان این کشور فئودالی نبوده است پس چه بوده است؟ . کرورهامردمی که که در طی ی سده ها در این مرز و بوم آمدند و رفتند چطور شکم و پائین تر از آن شان را جواب گفتند . تن شان را پوشانده ، طنزو مضمون کوک کرده ، آواز خواندند ، گریسته و خندیدند ، چطور جنگیدند ، کشتند و کشته شدند و فرار کرده و دوباره بازگشتند . دانه کاشتند و بچه زائیدند و پای آن نشستند تا برآید و ببالد ... در این که سازمانی ، ارگانی ، مناسباتی می بایست نحوه های تولید و تقسیم نعم مادی را به هرحال ترسیم و بر آن نظارت کند نه جای سوالی برای دکتر صادق باید باشد و نه برای هیچ دانشگاه دیده ی منکر خدا و کارل مارکس . به خاطر همین است که آقای زیبا کلام ناگزیر باید به ، دولت ، برگردد و لاجرم بر فتوحات خود در شکست مارکسیسم بیافزاید . ایشان از صفحه 94 در بخش " تمرکز قدرت در دست حاکمیت " ضمن پرهیز از" ورود به مباحث آکادمیک" صرفا" به مواردی که " به بحث اصلی " مربوط می شود پرداخته اند . می گویند : " به اعتقاد محققین مارکسیت  منشا و پیدایش حکومت در جوامع  اولیه ناشی از بوجود امدن تضاد در میان نیروهای تولید کننده بوده است" .

ضمنا" ایشان کلمه ی تضاد را دردشت تر و داخل گیومه نوشته اند . اجازه می خواهم اول مقداری از خشم خود را بروز داده ، بعدا" بروم سر اصل مطلب ! نمیدانم آن کدام دانشگاهی روی کره زمین است که به بقال زاده یا بچه بازاری در این حد و اندازه درجه دکترا داده است ، اگر چرخ بد مدار به سامان می گردید اکنون می باید از طریق نهادهای شناخته شده ی علمی ، دانشگاهی چنین را به پارک عمومی با مستراح های مجهز تبدیل می کردند یا مرکز تنی فروشی ای دو نبش و همه چیز تمام .آنوقت از دانش آموخته گانی در سطح آقای دکتر به قید ضمانت سنگین تعهد می گرفتند هرگز با مصالح تئوری و پراتیک بشری اینطور شامورتی بازی درنیاورد.

      لطفا" به جمله ی بالا که از متن کتاب آورده ام دقت کنید  " به اعتقاد محققین ... " حال بیائید این جمله را تجزیه کنیم به" نیروهای تولید "، " اعتقاد محققین ، منشاء پیدایش حکومت" و"به  وجود آمدن تضاد "

         - به نظر شما هم تضاد به وجود می آید یا مقوله ای است وجودی ؟

         - آیا تضاد به عنوان مقوله ای وجودی امری یکسویه است یا در عین حال حاکی از وحدت نیز هست  ؟

         - " نیروهای تولید کننده "، یعنی چه ؟ مارکسیسم می گوید نیروهای مولده یعنی انسان(حاصل جمع دانش و تکنیک ) ، ابزار و طبیعت. آنگاه وحدت متضاد این نیروهای مولده است که دینامیسم جامعه را سامان داده به پیش می برد. سطح معینی از نیروهای مولده  مناسبات مبتنی با خود را پدید می آورد و پس از رشد و دگرگونی نیروهای مولده مناسبات تاکنونی، پابندی برای رشد  نیروها گردیده این امر یا به فروپاشی مناسبات اجتماعی می انحامد یا باعث گسست    نیروهای مولده می گردد . یعنی همین بلائی که با حکومت فعلی ایران بر سر جامعه آمده است .

در جائی کارل مارکس پیش از تدوین آثار سترگ خود گفته است :

" نه طبیعت به طور عینی و نه طبیعت به طور ذهنی ، مستقیما" بصورتی مناسب موجود انسانی ارائه نمی گردد ."

   هر آدمی باهوش متوسط می تواند این جمله را برای خودش تحلیل و مقصود مارکس را دریابد مگر آنکه ریگی به        کفش داشته باشد یا اداراکات وی از سطح معمولی ادنی تر باشد. اگر از همه اندیشه مارکس همین یک جمله را دریابیم     کلید فهم مارکس را فهمیده ایم . نخواهیم نوشت منشاء پیدایش حکومت در جوامع اولیه ناشی از بوجود آمدن تضاد در     میان نیروهای تولید کننده بوده است .

آنگاه آقاصادق طی سطرهای دیگر اضافه میکند که کسب قدرت از پس تملک نیروهای تولید کننده موجب شکل گیری نهاد حکومت گردیده و این نهاد جز عاملی برای تثبیت ساختار قدرت در جامعه نیست . و جمعیع مارکسیستها در این خصوص اختلاف چندانی ندارند(نقل بمعنی) .ایشان می افزاید " اگر ایرادات ، کاستیها و نطرات منتقدین و مخالفین مارکس را در خصوص مبنای پیدایش حکومت نادیده بگیریم ، مشکل اساسی ی که این نظریه پیدا میکند در انطباق  آن  با نحوه ی پیدایش حکومت  در جامعه ای مثل ایران می باشد !" شکسته نفسی می فرمائید آقای دکتر ! آ ن جمله ی سر هم بندی شده ای را که در صفحه ی 95 نوشته اید هیچ پریشان فکری  در صدد انطباق آن با ایران نیست بلکه اساسا" بعنوان گزاره ی درست تلقی نمی کند . این پرت و پلاها را زیر گوش آخوندهای خرفتی که کباده کش کارشناسی ی اقتصادی - سیاسی شان هستید بخوانید .

       من به دلائلی ناگزیرم ضمن خواندن کتاب هر جا چیزی به نظرم می رسد با رجوع به حافظه و مقایسه با متن پیش روی یادداشت کنم . پیش خود فکر می کنم خوب پس اگر دینامیسم حرکت جوامع شرقی بالاخص ایران در وحدت متخالف بنیانها نبوده است ، پس چه بوده است . با ادامه خواندن کتاب در بخش دوم از فصل یک ( ص 98 ) به یک حکم لایزال که جناب صادق خان به کشف آن نائل آمده اند برخوردم و آن اینکه اجتماعات اولیه ( که در صفحه 95 از آن با استهزاء به کمون اولیه یاد شده است ) وابستگی زیادی به امکانات طبیعی برای بقاو رشد خود داشتند ، به دلیل پائین بودن سطح دانش بشری ، انسانها صرفا" به آنچه که در طبیعت بصورت آماده می یافتند ( که به غلط می افتند آمده ) متکی بودند . بنابر این استفاده از آنچه که در طبیعت وجود داشت پایه ی رشد و توسعه اجتماعات اولیه بود . از جمله مهمترین و اصلی ترین منبعی که در طبیعت وجود داشت آب بود . بنظر می رسد همین عامل بودکه شرق و غرب را در جریان تکامل بعدی ( کدام تکامل ؟ ... کدام بعدی ؟ امیدواریم منظور حتما" فرماسیونهای اجتماعی ، محققین مارکسیست نباشد . ) و ... الخ.(نقل بمعنی)

       از این پاراگراف من اینطور می فهمم که از قرار آقا صادق معتقد به مصرف آماده ی انسان از آنچه در طبیعت موجود بوده میباشد . که این موجب وابستگی ی زیاد ( چقدر مثلا" ! ) به این امکانات طبیعی از سوی جامعه انسانی بوده است پس ایشان هنوز فرق میان حیوان و انسان را نفهمیده است . چرا که سرفصل تفاوت انسان و حیوان این است که اولی با واسطه با طبیعت ارتباط دارد و دومی بی واسطه . حیوان عین طبیعتی است که در آن می چرد ، زاد و ولد می کند و اگر شرایط طبیعی مکفی نباشد منقرض می گردد . همچنان که از نسل دایناسورها چیزی باقی نمانده جز چند راسی در حوزه های علمیه که آقای دکتر پشت سرشان نماز می خواند . گاه تواند بود که براساس " انتخاب طبیعی " و " بقای اصلح " نسل ویژه ای از جانوران بتواند با پیدایش شرایط نوین سازگاری یافته و تداوم حیات یابند  . انسان از قبل طبیعت غیر اندامی ی خود زندگی میکند و هستی ی طبیعی ی وی یعنی تمام طبیعت از دو جنبه به اندام غیر بیولوژیک او بدل می گردد یکی وسائل مستقیم زندگی و دیگر ابزار و اشیاء فعالیت حیاتی ( زیستی ) او ، بنابر این طبیعت اندام غیر زنده ی انسانی است  . همان که در پائین صفحه 5 از قول مارکس گفتم نه طبیعت بطور ذهنی و نه طبیعت به طور عینی .... حال اگر آمدیم و پذیرفتیم که وجود آب به عنوان یک منبع حیاتی مهم در شرق بسیار کم و در غرب بسیار زیاد بود آخر آقا صاد ق مگر آدمیزادی که به مصرف آماده آنچه  در طبیعت هست خو گر شده بود، فقط آب می نوشید و کف می رید که بتواند ادامه ی حیات داده باشد . امان از مشک لیلی دوغ اش  کم بود ، آب اش خیلی . کنار دریای خزر کشاورز ایرانی صدها سال است از خشکسالی می نالد و دست به آسمان می برد ، عجب نادان است ، این همه آب آماده در طبیعت کنارش موج می زند بر نمی دارد سربکشد و مثل آدم برود دنبال کارش . لااقل نمی گردد کتاب دکتر آقا زیبا کلام را مطالعه کند تا درد او درمان شود ، پدر جان آب بعنوان یک امکان طبیعی بدون آنکه در فرایند تولید مطابق نیازهای انسان به صورت فرآورده درآید قابل مصرف نیست . نهایت اینکه آدمها به روزی دو یا سه لیتر آب عطش خود را سیراب یا کون خود را بشویند بکار می آید و از آنجا که آب مشروب قابل مصرف در تملک زمینهای خاصه در طول تاریخ بوده است بقیه اش یا سیل و ویرانگر است یا موج است و بنیان کن ! مگر در همین صفحات 99 به بعد از دستاوردهای ایرانیان در حفر چاهها و قنات ها صحبت نکرده اید چندان که تا دهه 1340  بیشتر از 250000 کیلومتر می رسیده است حالا این آبهای زیرزمینی در شرق و ایران می توانسته است در صورت وجود یک سیستم انسانی – حداقل انسانی – نیازمندیهای انسان این سرزمین را برآورد یا نه .

       مشکل شما نفهمیدن رابطه ی بنیاد و نهاد ، وجود و ماهیت ، تضاد و وحدت و خیلی چیزهای دیگر است که ربطی به معرفت نداشته بلکه خصلتی طبقاتی است بخاطر همین هم در صفحه 101 ذات غیر نوعی – اندیشه تان آشکار میشود که بگوئید " در جوامع شرقی مبنای پیدایش حکومت براساس تضاد ( آنگونه که کارل مارکس در جوامع غربی بحث می نماید ) نبود بلکه درست برعکس آن ،  نیاز به کار دست جمعی ( که دسته جمعی نوشته اید ) برای تهیه و توزیع آب بود ! جمله ی داخل پرانتزی که به مارکس نسبت داده اید همان است که ما در جواب اش هر چقدر فحش و فضیحت حکمیانه بود عرض کردیم ولی براساس همان حکم غلط منتسب به مارکس اینبار عنوان می کنید که نیاز به کار دسته جمعی ! برای تهیه و توزیع آب بود که حکومتهای شرقی پیدا شدند .

       آقای دکتر شما هیچ در بررسی ی آثار مارکس یا در نقد او از جانب دیگران به تعاریفی برخورده اید که مثلا" انسان راتعریف کرده باشند . از جمله اینکه انسان ، حیوان ناطق – انسان ، حیوان سیاسی ، انسان اشرف مخلوقات – انسان ، بنده ی خدا و یا اینکه آورده باشند کار  بهترین تفریح – کار خالق آدمی – کار بهترین عبادت - . آنطور که من بعنوان دانش آموز مبتدی ی مکتب مارکس دریافته ام  ، کار در تعریف مارکسی  آن یعنی پروسه ای اجتماعی و متضمن مقصود که در روند آن موضوع  و محمول دیگر می شوند . یکی از مارکسیستهای اولیه گفته است انسان یعنی حیوان ابزارساز . این ضمن آنکه غلط نیست ولی چندان حاکی از انسان گرائی ی عمیق مارکسیسم نیست آنجا که می گویند انسان یعنی خرد هستی و هستی خردمند . یعنی نسبتی از هستی که در خود و برخود می اندیشد . شوخی نمی کنم  باور کنید ... ولی شما بهتر است بجای نقد چیزهائی که بلد نیستید لطف کرده به تبلیغ حرفهائی که یادگرفته اید بپردازید .

       در ادامه ی صفحه 101 پاراگراف سوم پیدایش حکومت در غرب را محصول تضاد دانسته ولی به قید " اگر آنگونه که مارکس معتقد است " مشروط می سازید اما مبنای پیدایش آنرا در شرق براساس تحلیل " آبکی " خود ، بیشتر ( چقدر ؟  ) اتحاد یا ضرورت بکار دسته جمعی برآورد می کنید . در این باره زیاد مصدع نمیشوم چون برای فهم و از پس آن نقد موضوعی لازم است مدعی یا منتقد به حداقل تعاریف ی که علمای آن علم ( در اینجا اقتصاد اجتماعی ) قائل اند رسیده باشد و ... و مدعی گر نکند فهم سخن گو سرو سنگ ! ولی انصافا" همه آن چیزی را که در تحلیل خود آب کرده یا بر آب داده اید در همان پاراگرافی که خودتان در صفحه ی 102 از کارل مارکس آورده اید نمی گنجد ! ، شما خودتان یک بار دیگر بخوانید ..

      " آب و هوا و شرایط اقلیمی و مخصوصا" پهنای وسیع بیابانها که از صحرای آفریقا از طریق عربستان و ایران و         هند تا تاتارستان تا مرتفع ترین فلات های آسیا دامن خود را گسترانیده اند ، سبب پیدایش آبیاری مصنوعی به               وسیله ی کانالها و موسسات آبیاری شد که پایه ی کشاورزی شرقی را تشکیل می دهد . در بین النحرین و ایران و         غیره از آبهائی که دارای بستر مرتفع هستند برای آبگیری ی کانالهای آبیاری استفاده می نمایند . این ضرورت            حاد یعنی لزوم استفاده ی اقتصادی از آب بوسیله ی جماعتها ... همان ضرورت دخالت قدرت مرکزی حکومت را         ایجاب کرده است "- کارل مارکس

پیش از پایان فصل در اواخری که جمبعندی ارائه شده است صفحه 108 چنین می خوانیم که به دلائل شرایط آب و هوائی فلات قاره لزوم دخالت تام و تمرکز حکومت ایجاب می کرد که به تدریج به تقدس و الوهیت انجامید و از ایران باستان به اسلام و بقیه ی حکام در طول تاریخ سرایت کرد .

در طی مقاله سعی کرده ام نشان دهم که "موضع گیری "آقای صادق زیبا کلام بر علیه مارکسیسم و کمونیستها محصول دریافت های مشعشع و علمی ایشان نیست ،از آنجا که طبقات اجتماعی و مبارزه طبقاتی نه بر اساس سوء تفاهمی چند بلکه ریشه در تاریخ زندگی انسان دارند ،به این لحاظ گروندگان به هر نحله فکری اساسا در صدد اثبات مضمون ویژه ای از مناسبات مبتنی بر منافع طبقاتی خویشند یا در نفی و طرد مناسبات مبتنی بر بهره کشی میکوشند. مطمئنم که آقای زیبا کلام هیچ جنبش تاریخی را که خواسته باشد تسلطی را بر انداخته و تعریف نوینی در زندگی پدید آورد را تایید نمیکند،نه مارکسیستی،نه بورژوازی (در زمان خود )و نه اساسا هیچ مبارزه ای را بطور اعم.آقای زیبا کلام در نهایت چهره بزک شده ای از تسلط جهانی سرمایه با تعریف نظم نوین را ترویج میکنند،ایشان را بخود گذاریم تا از این راه ارتزاق کند.........راه خود گیریم.

 

                                                                                                       سر پناهجو      آپریل 2007