سپا س فزون هم ز بالا و پست
به چرخ آفرین ، داور هر چه هست
ز قعر زمین تا به اوج زحل
همو آفرید از دل نیست ، هست
خداوند جبار و مافات جوی
ره جاکشان باز و خود قحبه پوی
خداوند دارا و آذر گشسب
بریدی سر شاخ و برۥبن نشست
خدای کلیم و خدای یَسوع
خدای شکم بارگی ، سدّ چوع
خدائی که یازد به دست ارقمد
چه خوش دست ریند به دول همه
□
توئی آنکه اوّل مرا زادی ام
به خشت افکندی و جان دادی ام
نگفتم به کس ، پیش خود ماندم این
می آوردی آخر یکی را زچین
اجاق ات که می گفت ؛ کور است ، هان
خدائی تونه ، یا فلان بن فلان
یکی وصله بر وصله نا جور دوخت
ندادی چو ره ، پس به جبراش سپوخت !
□
هلا ای که خوانی همی این کلام
سر کاری ای دوست ، حجت تمام
خداوند و ابلیس و انسان یکی است
چون او پاچه پاره در این دهر کیست
به ابواب منطق به زیر آردت
به ضرب اصول اش به جای آردت
زمانی که بیرون بباید کشید
توئی ، عمر رفته وهل مِـن مزید ٭
□
همه عمرام این مثنوی دیر شد
مراین طفل مکتب فگر، پیرشد
چه دشوار پوئی ، چه ها سنگلاخ
همی ماندم از فرق روید دوشاخ
فزون از سّه صد در هزارم همی
وپنچاه و اندی نه بیش و کمی
مرا پای رفتن به طی ی طریق
ره افتاد و خام از قطاع الطریق
به دل گفتم آنگاه فردات چیست
براین سفله آشوب ، آباد کیست
برانگیز فربادی از قعر جان
چه باک ار نماند زچون تو نشان
بیا بی نشانی بجوی از نشان
چونخل ات نشد ، پس نهالی نشان
من ام آنکه دفتر بشستم به آب
پی ناخدا ، خوش نشستم بر آب
یک ام زان مضامین به خاطر دراست
که میگفت "درزی مبادا خراست "
...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
٭ اعراب در زیاد خواهی ی
مستان گفته اند
نوامب2007
درزی