" مثنـوی تا سقف هفتاد من "  

 

 

 

سپا س فزون هم ز بالا و پست
به چرخ آفرین ، داور هر چه هست
 
ز قعر زمین تا به اوج زحل
همو آفرید از دل نیست ، هست
 
خداوند جبار  و مافات جوی
ره جاکشان باز و خود قحبه پوی
 
خداوند دارا و آذر گشسب
بریدی سر شاخ و برۥبن نشست
 
خدای کلیم و خدای یَسوع
 
خدای شکم بارگی ، سدّ چوع
 
خدائی که یازد به دست ارقمد
چه خوش دست ریند به دول همه
 
 
 
 
توئی آنکه اوّل مرا زادی ام
به خشت افکندی و جان دادی ام
 
نگفتم به کس ، پیش خود ماندم این
می آوردی آخر یکی را زچین
 
اجاق ات که می گفت  ؛ کور است ، هان
خدائی تونه ، یا فلان بن فلان
 
یکی وصله بر وصله نا جور دوخت
ندادی چو ره ، پس به جبراش سپوخت !
 
 
 
 
هلا ای که خوانی همی این کلام
سر  کاری ای دوست ، حجت تمام
 
خداوند و ابلیس و انسان یکی است
چون او پاچه پاره در این دهر کیست
 
به ابواب منطق به زیر آردت
به ضرب اصول اش به جای آردت
 
زمانی که بیرون بباید کشید
توئی ، عمر رفته وهل مِـن مزید ٭
 
 
 
 
همه عمرام این مثنوی دیر شد
مراین طفل مکتب فگر، پیرشد
 
چه دشوار پوئی ، چه ها سنگلاخ
همی ماندم از فرق روید دوشاخ
 
فزون از سّه صد در هزارم همی
وپنچاه و اندی نه بیش و کمی
 
مرا پای رفتن به طی ی طریق
ره افتاد و خام از قطاع الطریق
 
به دل گفتم آنگاه فردات چیست
براین سفله آشوب ، آباد کیست
 
برانگیز فربادی از قعر جان
چه باک ار نماند زچون تو نشان
 
بیا بی نشانی بجوی از نشان
چونخل ات نشد ، پس نهالی نشان
 
من ام آنکه دفتر بشستم به آب
پی ناخدا ، خوش نشستم بر آب
 
یک ام زان مضامین به خاطر دراست
که میگفت "درزی مبادا خراست "

...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

٭   اعراب در زیاد خواهی ی مستان گفته اند

 

 

                                                          نوامب2007   
درزی